«ویلیام کلی وولفیت» نویسنده و شاعر جوان آمریکایی در دانشگاه پنسیلوانیا به تحصیل دکترای ادبیات امریکا مشغول است. او داستانهای کوتاه، شعر و مقالههای خود را در مجلههای ادبی "سینسیناتی ریویو"، "ناینث له ت"، "لوسآنجلس ریویو" و مجله های ادبی دیگری به چاپ می رساند.
منتشر شده در فرهیختگان
« بذرها و ستاره ها »
دوستانم چاه ها را جادو میکنند
وعده دیدار می گذارند
ایمان میبندند
به بذرها
پیازهای کوچک
و چشمهای روی سیبکها (۱)
مزرعه، خشک، لمیزرع
پینه بر لب، سترون.
آنها رازدارند
و نامهای حقیقیشان
در زبان نمیچرخد
به اجبار به آنها میگویم،
"حرطانی"(۲)، سیاهه، تنبله،
کثیفه.
داسین میگوید
آنها همهچیز میبلعند
از گوشت چسبناک شتر
تا گوشت ریشریش اسب
حتی پاچه و روده
کود حیوانی خوب به زمین میدهند
دورهگردی میکنند
سبزیهای کمپر و نشُسته
به خریداران طوارقی(۳ )عرضه میکنند
آنها اشارهای میکنند
و رو بر میگردانند
جرات دستزدن ندارند
این فرزندان بردههای رها شده
میتوانند هرجایی بروند
اما میمانند، همچون من
شبهای اینجا مرا وا میدارد
ستایش کنم
خدای آسمانهای کویر را
آسمانهایی ستارهباران
از چشمانِ چشمکزنِ مُردگانم
که در پناه بالهای داسیشکل پروردگارند
آسمانهایی ستاره باران
از چشمان چشمکزن مردگانم
که در پناه بالهای داسیشکل پروردگارند
بیهیچ مشقتی یا دردی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. سیبک در کشاورزی به ریشههای غدهای مثل سیبزمینی میگویند که معمولا از چشمهایی که بر سطح آنهاست جوانه میروید.
.2حرطانی به کارگران سیاهپوست از نسل بردگان سابق در غرب صحرا، در کشورهایی مانند مراکش، گفته میشود.
.3طوارق: یکی از اقوام بربر در شمال آفریقاست که قومی صحرانشین میباشد و افراد آن روزگاری در همهی صحرای بزرگ آفریقا کوچگردی میکردند ولی امروزه بیشتر در غرب صحرا سکونت دارند.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 14:57 به دست وحید علیزاده رزازی
اولین شماره از ماهنامهی ادبی مایا به همت جمال ذوالفقاری عزیز منتشر شد. این نشریه که به صورت الکترونیکی منتشر میشود، بخشهای گوناگونی از جمله: شعر، داستان، مقاله، نقد کتاب و ترجمه را در بر میگیرد. من هم به عنوان یکی از دبیران بخش شعر در کنار دوستان شاعرم حضور دارم. امیدوارم که این نشریه ی نوپا با قوت تمام به حیات خود در این راه پر فراز و نشیب ادامه دهد و شاهد روزی باشیم که مایا به عنوان بستری برای نشر ادبیات مستقل و متفاوت ایران و جهان بدل شود. به امید آن روز.
شعرِ « اَخ کُن! » از من در بخش شعر این شماره را در ادامه میخوانید.
« پی دی اف ماهنامه را از اینجا دانلود کنید »

« اَخ کُن! »
در تولید انبوه بُر میخوریم سُر میخوریم بزرگ میشویم بزرگ تر از حتا شدن!
در تولید انبوه روزنامه میخوریم
گوشت جاهایی از تن هم را هم میخوریم می خوریم تا تمامِ شدن!
در تولید انبوه عشق میکنیم بازی میکنیم عشقبازی میکنیم
شک میکنیم به تردید دست میدهیم دست میدهیم تا منتها علیه یقین!
وَ با یقینِ باز یافته نمیدانیم چرا در انبوهی از برهوت گم میشویم
آب یا سراب میشویم گاهی هم کباب میشویم وَ --------------------------» بمب!
بمبی که ترکید من نبودم
تو هم نبودی وقتی پاهایم را روی زمین وُ توی یک مین کردهبودم!
اصلن توهّم نبودی وقتی نبودی
نبودی وقتی تو هم با جنگی که با خودت داشتی پنداشتی که سیر شدم از دستی که نداشتی
فقط پرسیدی:
- پس چرا مُردی؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــ سکوتی که بلد بودم همین بود!
ممتد این مرگی شدهام که از تولید انبوه موهایت شروع شد تا سیاهی چشمانی که ریسه بسته بود
به دل وُ رودهام!
رفتهبودی گل های انبوه را بچینی
خاری نخواست که شلوغ شوی وَ شدی خالیتر از شدن!
از بس که سکسکه نخند! آه! نخند ای سِک سِک سِکِه انبوه شو!
نخند! رودهات را میخورَد این زخمی که گاهی در زندگی مثلِ انزوا، انزال میشود بر سرت!
بزرگ شو!
گلوی خلوتام را خلاص کن از خلاصیهایش!
حالا که در تولید انبوه نه میمیریم نه میکُشیم نه میکنیم شادی راـــــــــ راضی را
وَ این غصه که اصلن خوردنی نیست بچه!
اَخ کن! آخ کن! اُوخ کن!
آخ که آخر انبوه موهای کمپشتات پشتام را زمین میزند میدانم!
مادرم گفت: به درد عشق بساز و خموش کن1 وحید!
گفتم: بسا که به دردِ خود چارپایانم!
پس پایانم نباشد جز سر مویی که گندیده شده از انبوهی!
فقط انباشته از تولید مَثَلهایی شدم که ـــــــــــــــ آخ!
آخرِ شاهنامه وُ ماهنامه آخرِ اصلن وُ ابدن وَ آخرِ عشق ------------------------ » شَپَلَق!
وَ این « قطعن » که خوشی ما را خلاص نمیکند!
پس: --------------------------------------» نخور! اَخ کن! آخ کن! اُوخ کن!
_________________________________
1. برداشته شده از حافظِ اهلِ شیراز.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 17:54 به دست وحید علیزاده رزازی
« از روی سَهو، عاشقِ عَمدن شدم! »
عشق بالقوه از قوای چندگانه بویی نبُردهست که
از فعل شدن دوری میکند وَ گرنه عاشقی که فکر ِ
قسط آخر ِماه را نکند
که ماه نیست !
یا تو هرز میپری یا
مار زهرداری که صغری - کبری میچیند در سفرهمان
وَ به بچههایش سر نمیزند که خونِ عاشقانِ بالفعل
قرمزتر از این نمیریزد در قتلگاهام!
خیابانِ پیچخورده دستِ پیچخورده دل وُ رودهی پیچخورده وَ عشقی که پیچک شد
از دیوار راست بالا رفت!
رفت وُ رفت تا شاید سرش به سنگی سنگریزهای بخورَد نخورد برگشت!
هنوز هم دور از چشم مادرش وَ شما
شمایی که عاشق این شعرِ عمدی نخواهیدشد
دنبال سنگی میگردد که بیاید بیحواس از روی سهو
عمدن بشکند قول وُ قراری فِر خورده را
در خیابانی که فردوسی سیگارش را لِه کرده به عشق دختری در قرنی دیگر!
سهراب از چاقو نمیترسید وَگر نه
شنا کردن در حوض را از گوش ماهیها بهتر میشناخت!
دلاش تنگ رسمی بود که رستم برایش ماله کشیدهبود یا کُشاندهبود
لابد از عشق بویی برده که رستم را دنبال خودش تا ته
اتاق تهمینه میکِشانَد
وَ سهون از عکس یادگاری چیز زیادی به یاد نمیآوَرَد.
دلاش خون وُ چیزهای دیگر بود که ربطی به این خیابانِ پر دود نداشت!
گذشت وُ گذشتهاش را به فارسی نوشت وُ داد دستام
که از رو بخوانم از رو بروم رفتم وَ به چند
زبان مُرده تحویل دادم!
کسی که عاشق شد فارغ میشود از کَس وُ کارش
تنها عاشق زبانی میشود که اضلاعاش
متوازی نیست ریاضی نیست این عاشقی پسر!
دست آخر یا متواری میشوی از خانهات
وَ یا سوارِ موتوری در خیابانِ شهید فهمیده نفهمیده؟!
به من چه که نفهمیده!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 23:39 به دست وحید علیزاده رزازی
دوست نازنین و شاعرم سپیده جدیری عزیز زحمت کشیده و دو شعر از من را در شهرگان منتشر کرده. شهرگان چنان چه در پیشانی اش آمده: اولین و بزرگترین ناشر و شبکه خبررسانی در جامعه فارسی زبان غرب کاناداست که من هم به تازگی و از طریق سپیده جدیری گرامی با این سایت وزین و پرمایه آشنا شده ام. سر زدن به شهرگان خالی از لطف نیست.
http://www.jahanshahri.com/
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 12:45 به دست وحید علیزاده رزازی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« خرداد 1388 »
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 1:51 به دست وحید علیزاده رزازی
نشست نقد و بررسی مجموعه ی " گل باران هزار روزه " ؛ تازه ترین اثر علی باباچاهی ، دوشنبه 28 آذر 90 ساعت 16:30 در کرج، بعد از پل آزادگان، خ شهید حسینی، پ 39 ، باغ آینه برگزار می شود. در این جلسه هوشنگ چالنگی، محمد آشور و وحید علیزاده رزازی درباره این کتاب صحبت خواهند کرد.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 20:33 به دست وحید علیزاده رزازی
" گُل ِ باران ِ هزار روزه " تازه ترین مجموعه شعر علی باباچاهی عزیز منتشر شد. این مجموعه که انتشارات مروارید آن را به بازار فرستاده، در بر گیرنده ی شعرهای شهریور 88 الی مهر 89 شاعر است. در پیشانی این دفتر، دو گفت و گو نیز آمده که زیر عنوان " شعر و ادبیات، فلسفه، فیزیک، خنده و فراموشی " جای گرفته است. در این دو گفت و گوی تقریبن کوتاه، علی باباچاهی پیرامون مسائل گوناگونی هم چون: شعر پسانیمایی، شعر در وضعیت دیگر، فلسفه، فیزیک و دغدغه های امروز و دیروزش از منظری تازه گفته و گفته ... .
* مشخصات کتاب:
گُل ِ باران ِ هزار روزه
علی باباچاهی
انتشارات مروارید
چاپ اول / تابستان 90
تیراژ: 1100 نسخه
قیمت: 56000 ریال
دوستان می توانند برای تهیه ی این کتاب به انتشارات مروارید ( خ انقلاب - روبروی دانشگاه تهران ) مراجعه کنند.

در ادامه شعری از این دفتر را با هم می خوانیم:
" در حال قدم زدن "
كاري به كارش ندارند
نه اَشكال هندسي كه مترصد فرصتي هستند
نه حجم هايي كه فضا را به تصرف خود در آورده اند
مي ايستد كنار جدولي درخت كهنسالي را بغل مي كند مي بوسد
چه دارد بگويد به مادر بزرگي كه دارد چه دارد بگويد ؟
قضاوت سختي ست نيست ؟
وقتي باران خيس ات نكند
و رودخانه نتواند آبي به سر و صورتت بزند
به مادر بزرگي كه داري چه داري بگويي؟
راه مي افتم از نو حركت از نو
گرفتن بچه گنجشك از نو بوسيدن نُكِ او از نو
و چند صحنه ي ساده ي ديگر
آرايش صحنه صحنه ي بي آرايش :
پياده رو منِ او اوي من
سگ اويِ سگ و رويِ سگ زبان دراز سگ
تُفِ خون خونِ تُف
اسفالت هُف هفِ اسفالت
شن شنِ كيسه كيسه ي شن
كفش ها كه پراكنده بود پوتين ها كه متحرك ---
خدا كند اين بچه اردك ها جان سالمي در ببرند از --- بنويس !
چند سنجاقِ سرِ پيدا شده از اين سر و آن سر را هم --- بنويس
قضاوت سختي ست نيست ؟
وقتي كه گوش هاي تو روي صحنه تير ! تير! فقط تير مي كشند
چه بگويم ؟ چطور بگويم ؟ چه دارم ؟ چه ندارم كه بگويم ؟
راه رفتنش اما نه اداري ست
نه اجباري
راه مي روم نفس مي كشم نگاه مي كنم به دور وبرم
و كاملا آزادم
كه عينك بزنم
يا نزنم .
شهريور ماه 1389
----------------------------------------------------------------
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 2:45 به دست وحید علیزاده رزازی
خبر تازه این که:
بالاخره بعد از چیزی حدود 5 ماه کار مداوم بر روی پروژه ی
مستند " این قیافه ی مشکوک " پیرامون زندگی و شعر جناب علی باباچاهی
عزیزم، حالا فیلم آماده ی نمایش است. فیلمی که مستقل ساخته ایم و مستقل نمایش
خواهیم داد. در این فیلم با آرا و عقاید چهره هایی هم چون: هوشنگ چالنگی، مسعود
بهنود، محمد محمدعلی، محمد قائد، مدیا کاشیگر، احمد پوری، فتح الله بی نیاز، ،
فرخنده حاجی زاده، بهزاد خواجات، رضا عامری، اردشیر رستمی، علی عبداللهی، علیرضا
مجابی و بابک صحرانورد درباره ی زوایای گوناگون شعری و شخصیتی باباچاهی آشنا می
شویم.
در این فیلم کوشیده ام که از کلیشه های رایج این دست فیلم ها، پرهیز کنم و بیننده
را با نوع دیگری از مستند پرتره رو به رو سازم. حال چه قدر موفق بوده ام را مخاطبی
که شما باشید تعیین می کنید. نکته ی آخر این که اخبار تکمیلی تر پیرامون زمان پخش
و نمایش این فیلم را از همین جا دنبال کنید.
متن کامل خبر فیلم را در شرق و ایسنا بخوانید.

عکس : امیر رنجبران - پشت صحنه ی: این قیافه ی مشکوک
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 3:25 به دست وحید علیزاده رزازی
رفتنیها
باران رفتهست!
رفتن از خیسی شلوارش آب میشود
گنجشکی به شک افتاده و به دام جواب سربالا میدهد!
همه چیز مثل همه چیزست
جز چیزی که تو را برده و دیگر دست بر نمیدارد از رفتن!
صدای من در هوای خودش
میگیرد حالا که مادرم وان یَکاد میخواند و میگوید:
از فردا به اصالت خودت شک میکنی!
پُر هیچ
فکر کن
به سیگاری که از ته قید خودش را زده
و بعد از هر چه بود
کشیدیم به کشیدناش
به جیغ های بنفش ِ خاکستری/ کشیدناش
به هیچهای بعد از ناکامی/ کشیدناش
به چیزهای پُر هیچ/ کشیدناش رسیدیم که خاموشی را
به شکل تازهای درنیافتهای
اگر به باد ندهی دودمانات را
آتش ِ زیر ِ خاکستر!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 21:43 به دست وحید علیزاده رزازی
درباره ی شاعر:
تادئوش روژویچ (Tadeusz Rozewicz) شاعر، نویسنده و نمایشنامهنویس شهیر لهستان؛ زاده ۱۹۲۱. هجده ساله بود كه آلمان به لهستان حمله كرد. روژویچ در جنبش مقاومت علیه نازیها وارد مبارزه شد. در میانه جنگ، گشتاپو برادرش را كه همچون او شاعر بود، دستگیر كرد و سپس كشت. این اتفاق اثر مخربی بر روح و روان روژویچ گذاشت كه در اولین كتابش- «تشویش» - گوشههایی از سبوعیت و درندگی جنگ را براساس تجربیات شخصیاش منعكس میكند. شعر روژویچ در زمره اشعار سهل و ممتنع قرار میگیرد. شعری كه جهان انباشته از ظلم و ظالم را در واژگانی با ظاهری ساده و بیپیرایه اما درونی زهرآگین و ژرف به مخاطب یادآور میشود. روژویچِ ۹۰ ساله یكی از نامدارترین شاعران زنده امروز جهانست كه معجونیست از: كلاسیك- آوانگارد، مدرن، پستمدرن و به یك معنا شاعری كه در طول عمرش معماهای زیادی را حل كردهست!... عمرش دراز باد!
باز مانده
بیست و چهار سالهام/ میان یك قتلعام...
من بازماندهام!
این كلمات پوچاند:
انسان و حیوان/ عشق و نفرت/ دوست و
دشمن/ تاریك و روشن.
آدمها كشته شدند درست مثل یك حیوان؛ من
دیدهام!
من دیدهام:
كامیونهایی از مردم لِه شده كه هرگز
نجات نخواهند یافت.
مفاهیم تنها شامل كلماتی هستند چون:
تقوا و معصیت/ راست و دروغ/ زیبایی و
زشتی/ شهامت و بزدلی.
تقوا و معصیت برابرند؛ من دیدهام!
من دیدهام:
مردی را كه هر دو را با هم داشت: مقدسمآب
ِ بیتقوا!
در جستوجوی معلم یا استادی هستم كه به
من اجازه دهد دوباره ببینم، بشنوم و
بگویم
اجازه دهد اشیا و مفاهیم را دوباره نامگذاری
كنم
اجازه دهد نور را از تاریكی جدا كنم.
بیست و چهار سالهام/ میان یك قتلعام...
من بازماندهام!
انگشت به دهان
لبهایی از حقیقت به هم چفت شدهاند
انگشت به دهان به ما میگوید:
"زمان آن رسیده ست؛ زمان سكوت " !
هیچكس جوابی ندارد...
سوال:
«حقیقت چیست؟!»
آن كس كه میدانست حقیقت چیست
آن كس كه خودِ حقیقت بود، رفتهست!
ما را تنها بگذار!
فراموش كن ما را/ نسل ما را
مثل آدم زندگی كن
فراموش كن ما را.
حسرت میخوریم به
گیاهان و سنگها/ ما به سگها هم رشك میبریم.
بعد به او گفتم
ترجیح میدهم یك موش باشم
ترجیح میدهم اصلن نباشم
ترجیح میدهم بخوابم و وقتی بیدار شوم
كه جنگ تمام شده باشد
او گفت
چشمان او بسته شد!
فراموش كن ما را
پیگیر احوال جوانان ما نباش...
ما را تنها بگذار!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 14:12 به دست وحید علیزاده رزازی
مواظب خودت باش!
آرزو نام دیگر دیوانه ای ست که در
شکل تازه ای خودش را به من می رساند و رسانا می کند تن ام را / تب ام را!
آرزو همان روزهایی ست که تو به آینه نمی رسی
و برق ِ چشمان ات را از پریز می کشد دستی که نمی داند...
آرزو کرده بودم که برسی/ در بزنی / و دستی که می داند/ در را باز کند/ و باز ببندد!
و تو برگردی/ باز برسی/ و باز در را با لگد...
آی آرزو!
بچه ات در پهلویم لگد به بخت خودش می زند/ چرا؟!
خنده ات دیگر دیوانه بازی درنمی آورد در خط قرمز لب هایت/ چرا؟!
مادرت هم دیر به دیر سرم داد می کشد/ چرا؟!
در شکل تازه ام از " کی بپرسم " را پرسیدم از
صائبی که دو دست و یک پا در هوای آرزوهایش نفس می کشید
گفت:
" هشدار کزین قافله دنبال نمانی! " 1
و من ماندم و سیگاری که سوختن را از بچگی به مادرش قول داده بود/ داده بود که
بسوزد و هیچ نسازد تا قافله
آخرین آرزوهایش را از باد پس بگیرد!
آرزو داشت بزرگ می شد که
برق از سه فاز به فکر رسیدن به یکی و دقیقن یکی از فازهایش افتاد...
بزرگ تر شد آرزو و در دل اش آرزوهای خوبی برایم می کرد:
" مواظب خودت باش! "
در فاز جمله های کلیشه ای که برق از سر خرگوش هم می پراند بود/ آرزو!
آی آرزو!
گفتی و نگفتی راستی
" مواظب خودت باش! " شکلِ کدام یک از گزینه های زیرست:
مَن / آرزوی مَن / آرزوی مَن ِ مَن / آرزوی به مِن مِن افتاده ی مَن!
آرزو مُرده بود و جوابی نداشتم به آرزوهایم بدهم
صائبی که حالا برق سبیل اش را بی هیچ آرزویی تنظیم می کرد/ گفت:
" هر که غافل را نصیحت می کند دیوانه ست! " 2
--------------------------------------------------
پ.ن: 1 و 2 از جنابِ صائب تبریزی
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 0:0 به دست وحید علیزاده رزازی
" تهرانِ دستِ چندم! "
با احترام و کمی دلخوری؛ برای:
" تهران که دیگر کلاه خودش را قاضی نمی کند! "
زار و نزار می شوم آخر
از این فعلِ نکرده ای که در پشت ات
پنهان کرده ای؛
ای گوژپشتِ عزیز! ... تهرانِ دستِ چندم!
به بالقوه هایت شک داشتم که
تو کجا، فعلِ حرام کجا؟!
خوکِ حلال زاده ای که
در خونِ تو
شرابِ صد ساله نخورد
به چاقوی هیچ مسلمانی گردن نمی داد! ... نمی دهد؟
طهرانِ ترانه های کوچه بازاری!
آزار خرچنگ ها را به مادرت گزارش نکن لطفن!
به مادرت که لبِ خط
از فشاری ای که رمقی برای آب هایش نمانده
نِشسته، ظرف غذایِ نخورده می سابد!
طهرانِ بی خاطره/ تهرانِ بی خطر!
کودکی هایم را دروازه- دروازه با تو به
کاباره های چندبار نرفته
می رفتم که بیکاری، کارِ شاهکار، شاهکارِ کارهایم...
از دروازه ی دولت/ دولت بی دروازه که
سیصد گل سرخ را به هیچ می گیرد
گذشتیم تا تو به ریش گذشتگانِ نصرانی ات جیغ بنفش بکشی!
بِکِش! ...
بعد بنفشه ها را به جیغ های بنفش ات دعوت کن که
بنفشه شکلِ دختری بود که
تیردوقلو را به بستنی دوقلو ترجیح داد تا ژاله به میدان شهدا نرسد! ... رسید؟!
آی تهرانِ رسوایی های خلاقانه!
تهرانِ چشم و ابروی دختر همسایه!
تهرانِ شب های کج وکوله ی آب معدنی!
تهرانِ چهارراه های فقیر!
تهرانِ خیابان های روسپی!
" تازگی ها بوی ناآشنایی می دهی
تهرانِ بالغِ بیست و چند ساله ام!
تهرانِ دستِ چندم! "
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 5:18 به دست وحید علیزاده رزازی
الاهی و ربّی وحید!
منار جنبان هم از جنبیدنِ زیاد عاشق کسی نشد
سگِ کوچه ی پشتی هم به زندگی کم تر دلبسته تا مادرش که پستان اش را
دیگر برای هیچ سگِ پدری نمی جنباند!
اتاقِ دم کرده روی کتری
کت اش را به خشک شویی می بُرد که یاد رخت های شب مانده ی معشوقه ی
آغا محمد خان افتاد!
زیرِ لباس ها چیزهای زیادی رو می شود
و جذاب هنگامه ایست که ناموس برایت موس موس کند با لباس های
زیر - زیرکی!
تو با خاندان ات هم تمام می شوی و من
بی خاندان هم از ژنرال دوگل یک گل جلو می افتم
که شایددر پرلاشز شوالیه های بی ستاره
لاشه ی محترمم را گاز نگیرند!
بگاز! به گازیدن
عقل کسی از سرش نمی پرد
وقتی که نخل ها به سینه ات هجوم می آورند، بگاز!
فعلن به پدرت چیزی نگو؛ ……………… فقط تنها و یا با تنهایی ات فقط بگاز!
بگاز و با مادرِ رطب خورده ات
زیر و بم تاریخ را سر بکش که معشوقه ی آغا محمدخان بودن هم
افتخاری ست که به سینه های نورس ات می آید و از من ردِ رد شو که
بی زارم/ بی عارم/ بی درد اما
چرا باشم؟!
منیژه گفت:
" بی درد بودن هم افتخاری ست که به چشم های شهلای من نظر خاصی دارد. "
بی پدر شهلای مادر مرده که
دختر آبدیده ای نشد وقتی که باران باران به ران های من / به جان های من می ریخت که:
" الاهی و ربّی وحید! و لا غیر و هیچ ام اگر عربی برایت نرقصم پسر! "
حالا نرقصی کی برقصی که دنیا
دَم به دَم برایت کِل می کشد با مرده هایی که از تاراجِ کاکُل هایشان برمی گردند!
زندگی نذرِ مادرت بود
مردگی اما از خواب های پدرت بلند می شد...
حالا باز اگر نرقصی
نرقصیدن را باز رقصیده ای در این خیابان که روسپی شدن کار هر کسی نیست!
و بعد که بعدن شد
به صافکارها بیشتر دل بده که
تَقِ هیچ چیز را در نمی آورند جز تقِ تق - تق را!

[ ]
+ منتشر شد در ساعت 15:56 به دست وحید علیزاده رزازی
منتشر شده در روزنامه فرهیختگان

1.
" فکر کن همین طور که من فکر می کنم! "
این را مردی گفته بود و گفته بود:
" اگر مثه من فکر نکنی
یه رذلِ احمق بیشتر نیستی
یا حتی یک وزغ هم نیستی."
کمی که
مثل خودم فکر کردم
گفتم:
" تو درست میگی رفیق
اما لطفن بذار
من یه وزغ بمونم! "
******
2.
دو، سه فرشته
به حوالی زمین سَری زدند
کلیسایی پر و پیمان و شکیل را
دیدند با
رودخانه ی سیاهی از
آدم ها که
پیوسته در آمد و شد بودند.
فرشتگان
گم و گیج مانده بودند که
چرا مردم به آنجا می روند و
چرا این همه وقت
در آن جا می مانند!
******
3.
با ایما و اشاره می گویی
مقدس مآبی.
می گویم: دروغ نگو!
چرا که دیدم
چگونه آستین کت ات را
از دستان بچه ی کوچکی
می کشیدی.
…
دروغگو!
******
4.
آری؛ من هزار زبان دارم
که نهصد و نود و نه تایش
به دروغ می چرخد
با این همه می کوشم که
آن یکی را به کار گیرم
همانی که که هیچ حرفی
برای گفتن ندارد!
به راستی که راستگویی در
دهان ام مرده!
******
5.
در ردیفی
ردیف شده بودند
سه پرنده ی کوچک روشنفکر.
مردی از
حوالی شان گذشت...
پرنده ها یک یک با
سقلمه ای به بقلی هِی زدند.
گفتند:
" فکر کرده می تونه بخونه!."
و با قاه قاه شان
لرزه افتاد به سرهایشان.
بعد با ظرافتی مثال زدنی
از خیرِ مرد گذشتند....
پرندگان روشنفکر
حسابی کنجکاو بودند
همان سه پرنده ی کوچک روشنفکر.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 16:29 به دست وحید علیزاده رزازی
به:
جنابِ ژان لوک گدار که بی گُدار به آب سینما نمی زند!

از نفس افتاده بودیم یا
از لب دیوار
گُدار از راه رسید و
ما فیلم شدیم و از لام تا کام
حرفی برای گفتن نداشتیم در
سینماتِکی که تَک افتاده بود در حوالی بولوار...
بی صدا/ بی تصویر
برگی را که حالا به سیگارِ با اصالتی شبیه شده بود
آتش زد که یعنی: " اکشن ! "...
و بعد آن قدر خُل بازی درآوردیم در
خیابانِ ژ ل گ که پی یرو عاقل شد و
عاشقِ زنِ شوهردار ی گشت که
حسابی زن بود؛ ساخت اِمریکا یا ساخت آمریکا !
ما هیچ نمی دانستیم/ نمی دانیم
که سینما همان پاپ کورن نیست/ هست؟!
نمی دانستیم یک زن یک زن است گرچه مونث
یک گزاره ی منفردست و مذکر را
به ذکر سه/ چهار قُل سرگرم خواهد کرد!
نمی دانستیم رنگِ از رو نرفته ی فیلمِ بی جنسیت
ربطی به موج نویی که
در کوچه ها دنبال معشوقه اش می گردد
نداشت و شاید
به موهای بلوندِ بلموندو شک کردیم که
شصت و هشت بار ماه مِی
از تخت خواب مان سر درآورد!
و هنوز سَر از کار عینک ِ با عاطفه ی گُدارِ با قبیله
در نیاوردیم با سوز و گدازی که
تروفو طرف اش را به هیچ چیز نمی فروخت جز به هیچ چیز!
...
سینماست و
از ماست که بر ماست با
دو سه چیزی که از آن می دانیم
و با این حساب دیگر بی گُدار
به آب که نه
به سینما هم سر نمی زنیم!

Michel Piccoli plays a screenwriter and Brigitte Bardot his wife in Jean-Luc Godard’s “Contempt”- 1963
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 3:35 به دست وحید علیزاده رزازی
"خورخه لوئیس بورخس" (1899-1986) آرژانتینی را بیشتر به عنوان یکی از پیش قراولان ادبیات پست مدرن امریکای لاتین و جهان در زمینه ی داستان های کوتاه می شناسیم و نه رمان. کشش ذاتی بورخس به موجز سخن گفتن و درک و بازنمایاندن " آن "هایی که زندگی را قابل تحمل تر می کند، موجب شد که او هیچ گاه به مقدمه چینی نپردازد و با این تمهید مخاطب را در مهلکه ی ماجراهایش پرتاب می کند. روشن ست برای نویسنده ای با این خصوصیات که هستی را به برش هایی کوتاه تبدیل می کند، مدیوم داستان کوتاه و البته شعر، محمل ایده آلی ست. خود جناب بورخس در جایی گفته ست: " به این دلیل من رمان نویس نیستم که پیش از این به دنیای شعر و افسانه پا گذاشته ام".
منتشر شده در روزنامه فرهیختگان
******
ترجمه ی این شعر با احترام
پیشکش می شود به روان زنده یاد احمد میرعلائی که بورخس را اینجایی کرد:
" لحظه ها "
اگر دوباره به دنیا بیایم
تلاش می کنم برای اشتباهات بیش تر
دیگر نمی خواهم آدم بی نقصی باشم
آسوده و بی خیال تر از آنی می شوم که هستم
بهتر بگویم؛ سعی می کنم جزئیات را جدی تر بگیرم
کمی هم غیرپاستوریزه می شوم با
ریسک های بیش تر
گشت و گذار بیش تر
تماشای بیش تر غروب خورشید
صعود از قله های بیش تر
شنا در آب های بیش تر
رفتن به جاهایی که هرگز نرفته ام
و ترجیحا" بیش تر بستنی می خورم و کم تر لوبیا
می دانم گرفتاری های بیش تری خواهم داشت و البته تصویرسازی های خیالی کم تری
من از آن دست آدم های محافظه کاری بودم
با خروجی فراوان در لحظه لحظه ی عمرشان
گر چه دوران خوشی بود اما
اگر امکان برگشتم بود سعی می کردم که فقط به لحظه های سرخوشی بسنده کنم
اگر نمی دانی که زندگی چیست؛
دم را دریاب!
من از آن دست آدم هایی بودم که هرگز جایی نمی روند
بی دماسنج
بی قمقمه ی آب جوش
و بی چتر و چترِ نجات
اگر دوباره به دنیا بیایم، بی کوله بار و سبک سفر خواهم کرد
اگر دوباره به دنیا بیایم، سعی می کنم پابرهنه کار کنم
از آغازِ بهار تا خزانِ پاییز
بیش تر رکاب خواهم زد
و غروب های بیش تری را تماشا و با بچه های بیش تری بازی خواهم کرد
البته اگر آن قدر عمر برای زندگی مانده باشد، دریغ اما که اکنون هشتاد و پنج ساله ام و
می دانم که مرگ همین حوالی ست... .
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 20:19 به دست وحید علیزاده رزازی
منتشر شده در روزنامه فرهیختگان
******
از پس تاریکی های رفته
کودکی زاده می شود اینک
اینک که قلب ام از
لذت و درد، دریده می شود.
در آغوش گهواره اش
به آرامی، آرام گرفته تا مگر
مهر و مهربانی چشمان اش را بگشاید!
نفس های نونهالش دمیده می شود در
جام عمرش و به
جهانی داخل می شود که او را
نداشت و هست تا زمانی که نیست شود.
کودکی خوابیده، پیرمردی مرده...
آه پدر!
پدر نجات یافته!
پسرت را ببخش!
" تمام روز را ..."
تمام روز را
باران مال خود کرده.
می آید، می نشیند میان درختان انبوه
و می شوید
دروغ های آبداری را
که بر جاده ی خاطرات سنگینی می کند.
می ماند دَمی
بر راهی که خاطرات
ما را از هم جدا می کند.
بیا محبوب من!
بیا هر آن جا که توانِ گفتن
با قلب ات را باز یابم.
" چیزی نخوان ..."
چیزی نخوان بانوی شایسته!
ترانه های غمگین در
وصف خاموشی عشق را چال کن
کنار غم هایت و
آواز عشق های گذشته را ساکت کن.
بخوان ترانه ای
برای خوابی کشدار از عاشقانی که
مردند و تمام عشق شان
در گورهایی خوابید:
ببین که
حالا نَفَسِ عشق به شماره افتاده.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 1:19 به دست وحید علیزاده رزازی
امروز شنبه، حال این قصهها خوب است
وحید علیزاده رزازی- انتشار اولین کتاب یک نویسنده، شاعر و هر کسی که دستی به قلمی کردن درونیاتش دارد، در وهلهی اول برای خود شخص اتفاق انرژیکی ست و در ثانی برای آنهایی که او را از نزدیک و دور میشناسند.
داستانهایی با تقطیعهای سینمایی
مجموعهی داستان «امروز شبنه» از هشت داستان کوتاه تشکیل شده. هشت داستانی که مشخص است نویسنده، با وسواس به گزینششان برای همنشینی در یک مجلد اقدام کرده. ریتم و ضربآهنگ روایت تمامی داستانها، بر اساس یک تقطیع یکدست که خوانش آن را در یک نشست میسر میکند پایهریزی شده است. تقطیعی سینمایی که اگر بخواهم ما به ازای پرداخت سینمایی این قصهها را بازتعبیر کنم، میتوانم به شیوهی فیلمبرداری دوربین روی دست با «جامپکاتهای» موزون اشاره کنم که کارگردان (در اینجا داستاننویس) آگاهانه ریتم و تمپوی تصاویر (کلمات) را به قطعاتی کوتاه و بر اساس نیاز چشم بیننده (خواننده) تقسیم کرده. امری که در دنیای امروز با آدمهای «جامپکاتی» و نتیجهگرا، کاری شایسته و بایسته است. قصههایی به شدت تصویری و البته موجز با فضاهایی آشنا. نمیدانم چرا وقتی هر یک از هشت داستان انصاری در مجموعهی «امروز،شنبه» را میخواندم، ناخودآگاه در ذهنم به مقایسهی ادبیات و سینما میرسیدم و اینکه تدوین و نقطهگذاری پاراگرافها را با معادل تدوین سکانسها در دنیای سینما، نزدیک میدیدم. امری که حقیقتاً مهارت نویسنده را در دو وجه پرکشش کردن داستانها و ایجاد جذابیتی صمیمی از جنس ملودرامهای اجتماعی به رخ میکشد. صمیمتی ملموس به همراه چیدمانی ریتمیک به دور از پرداختن به توصیفات زائد و زبانبازیهای مرسوم برای اغوای ساختگی مخاطب. انصاری را از این نظر تحسین میکنم چرا که مرعوب فضای نگارشی حاکم بر اغلب داستانهای این روز همنسلان و همسنهای خودش نشده و از همین کتاب اول و از قصهی اول مجموعهاش یعنی «برف»، بهعنوان نویسندهای که حرفش از جنس خودش است نه از جنس حرفهای باب میل دیگران، دستش را بلند کرده است.
نمیدانم! خودتان قضاوت کنید...
به طور کلی قصههای مجموعه در رفت و آمدی میان سنت و مدرنیته و گاه تقابل این دو شکل میگیرند. نماد سنت در اینجا همان معنای مستقیم و سرراست همیشگی، یعنی زندگی روستایی و البته یکنواخت و آرام و اِلمان مدرنیته، همان زندگی پرهیاهو و دودآلود شهریست. روستا و آدمهایش معصوم و سادهدل و نه سادهلوح! و شهر و شهرنشینان شلوغ و پرکلک و نه تماماً شیاد و کلاهبردار! دغدغهی اصلی نویسنده خوشبختانه مقایسه بین این و آن نیست و در نتیجه خودش را به عنوان دانای کل نمیبیند و از بالا هم به مخاطبش نگاه نمیکند، چه آنکه خودش را نیز گرفتار همین تقابلها و رفت و آمدها میبینیم. نویسنده بهخوبی میداند که در جهان امروز قضاوت کار سختی است و خطکشی کردن میان معناها و تأویلها هم عواقب خوبی نخواهد داشت، پس محترمانه خودش را کنار میکشد و پایان اکثر داستانها را با «نمیدانم! خودتان قضاوت کنید.»هایی به پایان میبرد. باز اگر زیادی جوگیر فضای داستانها نشده باشم، باید بگویم که انصاری در همان صفحات ابتدایی با افتخار، دوباره، دست دیگرش را بهعنوان یک آذریِ اهل تبریز بالا میگیرد و ریشههایش را آنچنان قوی مییابد که ابایی از بیانشان ندارد که هیچ، بلکه مانند نویسندهی محبوبش- «غلامحسین ساعدی» - از طبیعت و جغرافیای مادریاش به خوبی بهره میگیرد.
غربت همیشگی انسانها
جغرافیا به طور کلی در داستانهای مجموعهی «امروز شنبه» نقش بسزایی دارند. حال میخواهد این جغرافیا، تبریز و روستاهایش باشند، حال کلانشهری مثل تهران. غربت آدمها در همه جا غربت است. این حرفیست که انصاری به دفعات و در لابلای خطوط داستانهایش به مخاطب گوشزد میکند. اینکه مهم نیست کجای این بیدر کجای جهان نفس میکشی، همین که بار هستی را روی دوشات گذاشتهاند، کافیست که رنج انسان بودن را دنبال خود بکشی. جبرِ ازلی- ابدی خلقت شاید بهترین توصیف برای این مجموعه باشد. جبری که در پایان هر قصه باز هم دست از سر شخصیتها برنمیدارد و نویسنده جبراً قصهها را به نوعی به حال خود رها میکند تا شاید اختیار، دست تخیل مخاطب را بگیرد و به شخصیتهای اسیر در چنبرهی تقدیر کمکی کند. در داستان «برف» که به واقع فضاسازی باورپذیر و خوشساختی دارد، این جبر، در قالب وجدان درد آقای بهبودی و سرانجام تلخش، در «احساسی که فقط یک آرایشگر میتواند تجربه کند» در هیبت روزمرگی و گمگشتگی جوانی آرایشگر وارد میشود (روی کلمهی آرایشگر تأکید دارم چرا که علاقهی انصاری در استفاده از مشاغلی عادی هم چون: آرایشگر، قصاب، مستخدم مدرسه، معلم، نگهبان کارخانه و... برای شخصیتهایش در تمامی داستانها نمود دارد و چه خوب که سراغ این دست از آدمهای جامعه رفته که خود به خود فضای آپاراتمانی داستانها و رمانهای این سالها را پس میزند.)، در «عروسی» به شکل تنهایی و بیکسی آدمی از یاد رفته به نام غلامعلی، در «امروز شنبه، فهمیدم ناصر، مردی که فکر میکردم نیست» در قالب عشق از دسترفته و رنگ باختهی ناصر، مردی که در نامهای به برادرش از رازهای زندگی زناشوییاش پردهبرداری میکند. در «کلهی گنجشک» که حتی میتوان در پرانتز و زیر عنوانِ جبر خطابش کرد، خود جبر پا به میان میگذارد با شکل و شمایل ناتوانی. ناتوانی در صحبت کردن پسر بچهای به نام سلمان با نیم نگاهی به جبر تاریخی و کهنهی خرافه. به علاوه استفادهی بهجا از تدوین موازی و پاساژگونه میان موقعیتها که راوی از دریچه چشمانش به خاموشی در حال تماشاست. در «دیوار به دیوار» جبر و قدرتی بیرونی با اسارت رابطهای مستقیم مییابند و بیان اینکه همواره سرنوشت محتوم انسانها در نقطهای نامعلوم به هم گره میخورد. این نقطهی نامعلوم در اینجا زندان، نمادی از عدم آزادی و محکومیت است. در «سگسار» هم خشونت درونی و نهادینه شده با جبری از جنس ضعف آدمها گره میخورد. مسخشدگی بر اثر خشونتی بومی، محور داستان را شکل میبخشد.
دو نیم شدن زندگیهای وارفتهی انسانها
و اما در داستان آخر مجموعه، «اسماعیل» که شخصاً از همهی قصههای این مجموعه بیشتر میپسندم، نوستالژی و غم غربت را نویسنده به مهارت تمام عرضه میکند. تکرار خاطراتی در ذهن مردی میانسال که تنها، تصویر آدمی در یک قاب عکس شکسته او را از فرانسه تا ایران و تهران کشانده است؛ بازگشتی از جنس کشف و شهود آدمهایی که بار سنگین گذشته روی دوششان سنگینی میکند و این جبر همان جبری است که گفتم جغرافیا سرش نمیشود. «... عکس سیاه و سفید بود و شیشهی قابش طوری شکسته بود، انگار عکس دو نیم شده باشد....» (ص ۹۱). دو قسمت شدن عکس سیاه و سفید در اینجا به مثابهی دو نیم شدن زندگیهای وارفتهی آدمها، جداییها، دوریها و باز یافتن چیزهایی که مشمول مرور زمان شدهاند. تو گویی نیمی در گذشته مانده و نیم دیگر در کولهپشتی روزها، دنبالات میآید. قصهی آدمهایی از جنس دیروز که امروز پوک و خرفت شدهاند. آدمهایی که میخواهند محتاط باشند، اما دست آخر همه چیز را ویران و خراب میکنند.
نتیجه آنکه حال قصههای مجموعهی «امروز شنبه» خوب است و این خوبی در ارگانیسم داستانها، به سلولهای خاکستری مغز مخاطب کمک میکند تا کمی به روشنی هم فکر کند. به راستی یوسف انصاری گام نخست را چنان محکم برداشته که توقع میرود، کار بعدیاش، شنبه را تمام کرده باشد و به یکشنبه رسیده باشد. چرا که او بهتر از هر کسی میداند که شنبه هم مثل تمام روزهای خدا، بیست و چهار ساعت دارد و دیر یا زود، یکشنبه از راه میرسد و باید با شنبه وداع کرد.
شناسنامهی کتاب:
«امروز شنبه» نوشتهی «یوسف انصاری»، انتشارات افراز، ۱۳۹۰
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 0:26 به دست وحید علیزاده رزازی
-درباره ی شاعر:
" کوبایاشی ایسا " ( Kobayashi Issa)- ( 1763 - 1827 ) از سردمداران هایکوست. او در کنار "یوسا بوسون" و دیگر بزرگان هم نسل اش، بنیان شعری را که "ماتسوئو باشو" ی بزرگ (بنیان گذار هایکو) بنا گذاشته بود، پی گرفت. ایسا با نگاهی توام با طنز و هجو جهان پیرامونی اش، اندوه پس پشت چیزهای خنده دار و طنزآلود دنیایش را عریان می کرد. در نگاه ایسا، حشرات و جانوران از مرتبه ای بالا برخوردار هستند آن چنان که تو گویی خلقت طبیعت را هم تراز خلقت حشرات و جانوران می داند.
******
1.
شعر مرگ او:
یک بار حمام
وقتی به دنیا می آیی
یک بار حمام
وقتی که می میری؛
چه احمقانه!
***
2.
در چرت نیمروزی
آواز برنج کاران را
می شنوم و
از خودم خجالت می کِشم.
***
3.
در این جهان
روی سقف جهنم راه می رویم و
زل می زنیم به گل ها.
***
" کوبایاشی ایسا " ( Kobayashi Issa)- ( 1763 - 1827 )
4.
در کنار مزار دخترم
سی روز بعد از مرگ اش:
باد پاییزی می وزد
و این گل های سرخ
همان هایی هستند که او
دوست داشت آن ها را بچیند.
***
5.
بازدید از گورستان و
سگی پیر که
راه را نشان ات می دهد.
***
6.
زیر شمایلی از بودا
تمام این گل های بهاری
کمی خسته کننده به نظر می رسند.
***
7.
برف آب می شود و
دهکده در حال غرق شدن ست
با تمامی کودکان اش.
***
8.
چکاوک...
چشم می اندازد این جا، آن جا.
چیزی گم کرده ای؟
***
9.
روز اول سال نو
همه چیز شکوفه داده
من اما
احساس معمولی بودن می کنم.
***
10.
نصف روز را
چرت زدم؛ هیچ کس هم
مرا سرزنش نکرد!
منتشر شده در روزنامه فرهیختگان
******
11.
شیوه ی روستای من:
درباره ی مردم
چیزی نمی دانی اما
تمام مترسک ها کلاهبردارند!
***
12.
شاشیدن در برف
بیرون از راهرو...
گودال خیلی گودی ساخته ام!
***
13.
شب مهتابی...
من یارم را از دست داده ام
او غُر می زند!
***
14.
خیلی دلواپس شکوفه نباش
درخت آلوی من!
***
15.
در باران بهاری
دختری زیبا خمیازه می کشد.
***
16.
فاخته ای می خواند
برای من، برای کوه
برای من ، برای کوه.
******
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 1:58 به دست وحید علیزاده رزازی
برای روزی که مادر هم بعد شب ها بیداری، صاحب روزی شده، شعری با عنوان "مادر و باز هم مادر" برای مادرم نوشته ام که مربوط به سال پیش در همین روزهاست. امیدوارم دوستانی که مادرشان در قید حیات (و نه حیاط!) هستند، هم چنان باشند تا روی دنیا را کم کنند و آن عزیزانی که دست مادرشان از دنیا کوتاه شده، باز برای کم کردن روی دنیا، خودشان را برای روح مادر عزیزشان لوس کنند! همین و این هم شعر من:
"مادر و باز هم مادر"
تو هم که هِی پیر می شوی مادر!
یا شاید هم
پیری دست از سر موهایت بر نمی دارد...
اصلن به این فکر کرده ای که
چه قدر دیر
به خانه می رسم، سلام می کنم و تو هم که هِی دیر جواب می دهی؛ یعنی: سلام!
راستی؛ تازگی ها چرا
عینِ گچ، سفید می بینی همه جایم را
و مثلِ کَر، داد می زنی سَرم که پسرم
دستِ قرص هایم را
محکم به تخت ببند که
من، قرص پشت ات ایستاده ام!
گفته باشم یا نباشم:
" عمرت از هر چه بگذرد
چشمان ات چیز دیگری بود... هست؟ "!
آخر چه می کردم
تا با هم پیر می شدیم که عاقبت به خیر شوی مادر!
کاش کمی هم به پیری فرصت می دادی
که من تو را
به اندازه ی تمام جوانی هایم
خوش گذشته بودم از دستان ات
که انگار
صد سال بود
خوب نخوابیده بودند ...
مادر!
تمام قسط های زندگی را
داده ام که مامور مرگ در خانه ات نیاید
آمد اما
تو در را باز نکن؛ لطفن!
******
وحید علیزاده رزازی/ خرداد ماه 1389
منتشر شده در مرور
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 4:19 به دست وحید علیزاده رزازی
( منتشر شده در روزنامه ی فرهیختگان و خانه شاعران جهان )
(1963 -1883) - William Carlos Williams
( نویسنده، شاعر و پزشک امریکایی که
از تاثیرگذارترین شاعران قرن بیستم در
کشورش محسوب می شود. ویلیامز
جوایز بسیاری از جمله جایزه پولیتزر
را به سال 1962 دریافت کرد. )
" ویرانی مطلق "
روز استخوان سوزی بود
وقتی که گربه را در
حیاط پشتی خانه مان خاک کردیم
آن گاه که
او را در صندوقچه اش پیچاندیم
و پیکرش را
به آتش سپردیم.
به راستی آن ها که
از گزندِ کَک و آتش و خاک
جان به در می برند
با دستان سرما می میرند.
" خاطره ی آوریل"
همیشه می گویی
عشق چنین ست و چنان که :
ریشه دواندن صنوبر
پیچش مجنون
مخلوطی از باد و باران؛
جیرینگ و جیرینگ، چیک و چیک
جیرینگ و جیرینگ، چیک و چیک ...
مثل آبراه هایی که
از سرچشمه از هم جدا می شوند
آه، عشق من !
این سرزمین اما هرگز
عشقی با این
سر و شکل به خود ندیده !
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 5:34 به دست وحید علیزاده رزازی
شماره سی و پنجم نشریه الکترونیکی سه پنج منتشر شد با آثاری از:
حسین مکی زاده، پیمان هوشمندزاده، شهریاروقفی پور، هانیه بختیار، سیامک برازجانی، ریچاردبراتیگان، هنگامه فولادوند، وحید علیزاده رزازی، زینب برزگری.
و شعر "بمبی در بمبئی" من که
در این شماره منتشر شده:
" بُمبی در بَمبئی"
بُمبی اگر بودم در بَمبئی
یا حتی، دخمه ی ملاعُمر
بهتر از مترسکی که
هستم حالا در
چهارراه چپول خیابان خوش که
هیچ کس تلاشی
برای ترسیدن از
کَلاشی های کلیشه ئی ام نمی کند.
سر این گردنه
شِگِردهایم را فال فال می کنم
و قاه قاه می اندازم به شما
که آدم محترمی هستید، ظاهرا" !
چوب در آستین ام
کرده بودند از کودکی
تا آغوش ام برای همیشه، برای همه
باز بماند...
اما هنوز هم شب ها
خودم را احوال- بوسی می کنم و
حسودی می کنم به
پلیس بی وظیفه ی چهارراه که
کمی شبیه من است
در ایستادگی هایش با
دو ستاره که
از شانه هایش طلوع کرده اند و
شماره ی پلاک تمامِ دخترانِ رُند را
رِندانه برای خودش می نویسد
و حتی
کلاغ های ماده را
هم سهم خودش می داند!
مترسک عَزَبی شده ام که
ایستاده، عشقِ بازی هایتان می شوم
و بچه های محل به ریش ام
هاه هاه می گریند.
آخر نمی دانید؛
عمق تنهایی یک مترسک نَر را
تن های زیادی نمی دانند مگر
مُرتاض های هندو
و شخصِ ملاعُمر که عُمر اش دراز باد!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 23:9 به دست وحید علیزاده رزازی
پدربزرگ بوی
صبح جمعه با شما می داد
وقتی که رفت
نمی دانستیم در این
صبح های جمعه بی شمایش
رادیو یک دقیقه
سکوت می کند.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 0:30 به دست وحید علیزاده رزازی
سر آخر این شد که سال هشتاد و نه که سیصد و شصت و پنج روز، هشت اش گرو نُه اش بود به نفس نفس افتاد و ما ماندیم و پیکر بی جان سالی دیگر که روی دستِ عمرمان باد کرده. این روزها سر که برمی گردانم و سال رفته را در ذهن مرور می کنم، چیزی جز تصاویری گذار از دوازده ماه اش به خاطر نمی آورم. تصاویری از روزمرگی زندگانی مردمانی چون من و ما که انگار دست هامان را بالا گرفته ایم که یعنی تسلیم؟! یا شاید که دیگر زورمان به روزهایمان نمی رسد که کاری کنیم کارستان؟! یا شاید هم من کم حافظه شده ام یا شاید هم ماجرا چیز دیگری ست؟ هر چه هست این حال ماه ها و سال های اخیرم هست که انگار دستی در کارست که همه چیزمان به همه چیزمان بیاید و این خود، آفت عمر تمام این سال هایمان شده. شاید بگویید شب عیدی سیاه نمایی! نکن پسر! شگون نداره! اما نمی دانم چرا ناخودآگاه، این روزهایم را با روزهای کودکی ام مقایسه می کنم و حسرت آن روزهای بی غمی، بی کمی را می خورم و می خورم. آن روزها که من و ما به این روزهای نازل سقوط نکرده بودیم. آن روزها که در ایام عید کسی "صد سال به از این سال ها" را از روی عادت نمی گفت ( یا شاید می گفتند و من آن را طور دیگری می فهمیدم! ) و آدم واقعا سالی بهتر را از ریخت و روی مهمانان مادربزرگ می فهیمد. آن روزها که این همه غم باد و افسردگی درون جامعه تلنبار نشده بود و عید مفهومی جز خریدهای فله ای از باغ سپهسالار و کوچه برلن و ... را داشت. شلوغی هایی که با دیدن شان هیاهوی بسیار برای هیچ را تداعی می کند، هیچی که بزرگ تر از همه مان شده ست. از آن طرف هیچِ دیگری که همان سفرهای عیدانه به شمال و غیر شمال ست که انگار باید باشد و نبودش گویی ضایعه ای بزرگ به شمار می رود. بگذریم... نهایتا نتیجه ای که از فعل و انفعالات دور و برم در این ایام کذایی و در آستانه ی دهه ای تازه در تقویم شمسی می گیرم این ست که در سرزمینی که شادی، اصالت خود را از دست داده و خوشی های سطحی و کم مایه از جنس چینی اش جایش را گرفته، هیچ کس شاد نیست و هرگز شادمانی را زیر پوست اش احساس نخواهد کرد، چرا که شادی را باید چشید، نه این که به زور به خورد کسی داد و بعد بگویند که ما همه خوبیم و خوش! (تو اما باور نکن. می کنی؟!)
به هر ترتیب چه بخواهیم و چه نخواهیم، انگار پای همه مان نوشته شده که این سال ها را تنفس کنیم به امید هوایی تازه در پس این خلا نفس گیر و در آخر، من برای شمایی که در سال رفته همواره با بزرگواری مرا خواندید، حال و احوالی خوش ( گر چه شاید این هم از قماش تعارفات و تبریکات آبکی و اس ام اسی این روزها باشد! ) طلب می کنم که سال هاست آن را فقط در آلبوم های قدیمی جست و جو می کنیم. در پایان هم شعری تازه که مثلا قرار ست عیدی من باشد به شما! :
"سیصد و شصت و پنج پنجه"
تمام اسفندهایم چون اسپند
دود شد و سیگارهایم
فروردین به فروردین یک نخ کم شد
که شده باشد این.
راستی یک سال
چند نخ سیگارست؟!
در یک سال چند مشت اسپند
دود کنیم که کم تر
چشم بخوریم در کله پزی دنیا؟!
چقدر خواب ببینیم که
دیرتر بیدار شویم تا تقویم ها
پیر شوند و
ما را از یاد ببرند؟
ببین که سیصد و شصت و پنج پنجه بر
صورت مان می کشد که
یک سال پیرتر به نظر بیاییم؛
این روزگار که الحق ریاضی اش
بیست است!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 1:56 به دست وحید علیزاده رزازی
همه چيزت
به همه چيزت نمي آيد
جز لب هايت كه
به رنگ رفتارت حرف می زند
آن هم براي بي خانماني مثل من
كه همه جايم
به هيچ جايت سكني نمي گيرد.
رفته بودي سازمان گذرنامه
كه نامه هايم را
ممنوع الخروج كني
فراموش كردي كه نامه بال ندارد
مثل همين شعر كه
هر خاكي بر سرش كني
باز تحريم هايت را دور مي زند.
دیگر حق وِتو با تو و بي تو
باز حق را به من مي دهد
دختر افغاني كه از ناتويي چون تو
دل پُري دارد!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 15:16 به دست وحید علیزاده رزازی
" پنگوئن ها را دریابید! "
ترجمه ي چند شعر از " آگدن نَش"
( منتشر شده در روزنامه ي فرهيختگان )
ـ درباره ی شاعر (اين معرفي كوتاهِ شاعر، در روزنامه درج نشده كه اين جا با هم مي خوانيم ) :
******
" هشداری همگانی"
پنگوئن ها را دریابید!
رو به انقراض می روند
اینان که
پرواز را از یاد برده اند و
تنها دیگر
روی زمین می خزند.
انسان ها را دریابید!
اینان که
خوب بلدند خود را
منقرض کنند
چرا که
راه رفتن را از یاد برده اند
و هر روز، پریدن را
مرور می کنند
قبل از آنی که بیاندیشند.
"میانه"
آن گاه که به یاد می آورم
روزهای رفته را
در فکر می روم که
آخر چه شد شب هایی را که
به سپیده دمان پیوستند
با این همه می دانم
چیزهای بسیاری که روزگاری
دوست شان داشتم
حالا به مرگ پیوستند و
چیزهای بسیاری را
دوست دارم که حالا حالاها
به دنیا نخواهند آمد.
"شرمساری پدربزرگ"
یک بچه
نیاز به هوش چندانی ندارد
برای آن که دریابد
" بعدا" " عزیزم!
یعنی:
" هرگز " عزیزم!
"رویای من"
این رویا مال من است
مالِ خودِ خودم
آن را خیال پردازی هم کرده ام.
خیالاتی شده بودم که
موهایم پریشان و افسرده اند
بعد عشقی حقیقی آمد و
آن را شانه زد.
"توصیه ای به شوهران"
برای حفظ ازدواج تان و
دوری از حواشی و
لبریز شدن تان از جام عشق،
هر گاه که
شما خطا کردید، بپذیریدش
و هر گاه که
حق با شما بود
لطفا" خفه شوید!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 0:34 به دست وحید علیزاده رزازی
می دانستم آخر
این بکارَت
به کارَت نمی آید دختر!
باکره باد
پرده های پلکان ات
با خوابی که من در آن
خون دیده ام.
بدان که
پنجره ی گرسنه
می بلعد خواب را
از پرده ی لرزان چشمان ات،
باد هم بی مجوز
می آید، می دَرَد و
تو می مانی
با بچه هایی بیگانه
که سلام ات را سرود نمی کنند.
زن که شدی
ظن شهر را برانگیخته ای
با رَد سرخی که
خوابانده ای بر چهره شان،
شرمسار خوشحالی تو اند.
تبریک!
ببین که حالا
شهری شرم زده
شادی تو را حریف نمی شود.
آخر نمی دانند که
زندگی بی من نمی میرد
می میرد بی زن - زنی که تو باشی -
که بخش اول
زن - ده - گی هستی.
***
( منتشر شده در مرور)
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 23:53 به دست وحید علیزاده رزازی








