بخشی از یک شعر بلند من، با ترجمهی انگلیسی دکتر
فرشته وزیرینسب که از مهربانان است:
A Poem by Vahid Alizadeh
Razzazi
Translated by Fereshteh Vaziri Nasab
You are from those kinds of solitude,
More consistent than me
Have you seen something in solitude?
Have you been with someone in solitude?
Stress would certainly
enter the next lines of my life
When you would open my gravestone with a hand,
Writing on the former place,
Beside the first word I brought you enwrapped
With the hand that refused mine the last-time:
“A Dead man, who sleeps with everlasting stress
Is compelled to wake up in the morning to load
The grass, growing on his grave by himself“.

تـو از آندسـت تنهاییهــایی هستـی که یکدستتر از مــن
چـــیزی دیــدهای بـه تنــهایی؟!
یا بـــا کسی بـــودهای بـه تنهــــایی؟!
اسـترس قطعــن به سطرهـای بــعدی زندگــیام وارد میشــود
آنجـا کـه ســنگ گـورم را بــا یکدست بـرمــیداری
وَ در جایی قبــلی
کـنار کــلمهای که اول - بــار بـرایـــت پیـچیـده آوردهبـودم
بـا دستی که آخـر - بــار دسـتم نـگرفـت
مـینـویسـی:
« مُـردهای که با اسـترس ِ جاودانگیاش مـیخوابــد
صبـحهــا مـوظــفسـت
علـف ِ سـبزشــده بــر گــورش را
تنهـــایی بــار بزنــد. »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: خانم وزیرینسب قرارست به زودی مجموعهای از شعر امروز ایران را به انتخاب خودشان و به زبان آلمانی در کشور آلمان منتشر کنند که چند شعر من هم، افتخار حضور در آن کتاب را دارد.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 23:39 به دست وحید علیزاده رزازی
رویم را بِکِش وَ بعد نگاه!
اساس هر چیز نگاهِ چیزی کسیست که میسوزاند
تا بزرگت کند قدِ بزرگیهای یک خوشحالی ناقص! نگاه!
آنقدر بزرگ شدهای که هیچ جای زندگی درد ندارد
هیچ به ریخت ِ درد نمیآید!
هیچِ ِ لُخت چه خوشحال است
مثل وقتیکه لُختیهای دردت بزرگ شده نگاه!
به درد کپسولهای متورمی دادهام که یاد ِ کسی هم هیچ ندارد!
اما درد
این دردِ هیچ حرفِ حسابیست! نگاه!
حرفِ حسابی درد دارد! نگاه!
بخوری یا نخوری این بزرگی خوشحال را حرفِ حسابیست درد! نگاه!
ماجرای درد تنم را نگاه!
رقصِ دردهای عصبی روی شعرم را نگاه!
خونی که با کاردِ درد از رانهایت ریختهام را نگاه!
قاتلی که درد نکشیده کمی قاتل نیست!
آدمِ ِ خوب ِ قاتلی که خوب درد نکشیده هم کمی آدم نیست!
خونریزی دردیست که نگاه ندارد نگاه!
پیروزی قتلهایم درد دارد
چشمهایت را نبند!
قتل دیدنیست! قتلِ درد دیدنیست!
مثل وقتیکه درد دارد زمان وُ مکان
مثل وقتیکه رویم را نکشیدهای دیدنیست جهانم! نگاه!
آدمِ ِ اضافه در چین وُ هند هم اضافهای دارد!
مثل وقتیکه اضافهی آفتاب از نیمهی دیگرش خجالتزده نه!
زرد کرده رویم را نگاه!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
«بخشی از یک شعر»
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 7:41 به دست وحید علیزاده رزازی
«خدای خیلی خیلی خیلی!»
با خودم فکر کرده بودم که خدا زیادی جدیست
رسم وُ رسومِ عاشقی را بلد نیست
بوسیدن را نخوانده شکم ِ گرسنه را نبوسیده یکشبه مادرش نَمُرده
با جیبِ خالی عاشقِ لیلی نشده
خدای خیلی جدی از فاضلابِ خاطره راهی باز نمیکند
گیر کرده در پیچ یک راهبندان عصبی که بوق! بوق! بوق!
حواساش نیست که ممتد شده این پیچهای خیلی پیچیده!

با خودم فکر کرده بودم که خود کرده را تدبیر نکرده
وَ پشت چراغِ قرمز وُ سبز فالی از شعرهای من چرا نخریده؟!
ظاهرن خدای خیلی خیلی جدی
باز نمیکند این گرههای خیلی خیلی شوخی را!
یکهفته یکتنه با خودش فکر کرده
هستهی خرمایش را
پیش پای هستی بیندازد تا خیلی خیلی جدی خدایی کند
وَ بعد خیلی خیلی شوخی
تولید کند ما گلهای خندانی را که فقط فکر که فقط فکر کنیم.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 2:38 به دست وحید علیزاده رزازی
-دربارهی شاعر:
«کارلوس دروموند دِ آندراده Carlos Drummond de Andrade » در 31 اکتبر 1903 در ایتابیرا ( شهری در جنوب شرقی برزیل) به دنیا وارد و در 17 آگوست 1987 از جهان خارج شد. تاثیرگذارترین شاعر قرن بیستم در برزیل و از بزرگترین شعرای تمام اعصار این کشور به حساب میآید.
«خوزه» از معروفترین اشعار اوست.
«خوزه»
(ترجمهی این شعر با احترام تقدیم میشود به:
سختکوشی و رفاقتِ رفیق ِ نازنینم؛ محسن عمادی)
حالا چی خوزه؟
مهمونی تموم شده
چراغا خاموش شده
ملت رفتن
شب سردیه
حالا چی خوزه؟
حالا چی میگی؟
تو که نه اسم وُ رسمی داری
تو که ملت رو دست میندازی
تو که شعر مینویسی
عاشق میشی، اعتراض میکنی
حالا چی خوزه؟
نه زن داری
نه بلدی حرف بزنی
محبت هم که نداری
نه میتونی بنوشی
نه میتونی بِکِشی
نه حتی میتونی تُف کنی
شب سردیه
روز که نیومده
قطار که نیومده
خنده که دیگه نمیآد
مدینهی فاضله هم گم وُ گوره
همه چیز تمومه
همه چیز در رفته
همه چیز پوسیده
حالا چی خوزه؟

حالا چی خوزه؟
اون حرفای قشنگت
اون نَفَس گرمت
اون سُفره وُ روزهت
کتابخونهات
معدن طلات
کت وُ شلوار شق وُ رَقِت
تناقضات
نفرتت
حالا چی؟
کلید تو دستته
میخوای در رو باز کنی وُ دری وجود نداره
میخوای بری توی دریا بمیری ولی دریا خشک شده
میخوای بندازی بری میناس1
اما میناس هم جاش رو عوض کرده خوزه!
حالا چی؟
اگه داد میزدی
اگه هَوار میزدی
اگه یه دست والس وینی میزدی
اگه خوابت بردهبود
اگه خسته بودی
اگه میمُردی...
ولی تو نمیمیری
تو جونسختتر از این حرفهایی خوزه!
تنها تو تاریکی
عینِ یه حیوون وحشی
نه هیچ گذشتهای
نه هیچ دیوارِ لُختی که بهش تکیه بِدی
نه یه اسب سیاهی که چارنعل بِتازونه
تو فقط داری پیش میری خوزه!
اما به کجا؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. یکی از 26 ایالت برزیل که در شرق این کشور قرار دارد. این ایالت، دومین ایالت پر جمعیت، ثروتمند، و چهارمین از لحاظ وسعت محسوب میشود.
************
« انتخاب و ترجمه از وحید علیزاده رزازی»
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 17:44 به دست وحید علیزاده رزازی

[ ]
+ منتشر شد در ساعت 18:8 به دست وحید علیزاده رزازی
پلک زدن با چشمی که از مردماش خسته
شده
کار آسانی نیست
پلک زدن با چشمی که از خودش خسته شده
خطای چشم نیست
وقتی پلکات می پرد به خاطره بگو برود یا برود
خاطره نام بزرگتر هجویهای ست بر تقویم
وقتی دلشورههای لبات را نفهمیدم
لبهای کمی شورَت را نفهمیدم
اصلن فهمیدن ِ بوسیدن را هم نفهمیدم
سر پیچهای خیلی تند
مثل همیشه چشمهایم را کمی می بندم با دستی که
هر روز کوتاهتر می شود از دنیای راست راستکی!
با دیدن خیابان شلوغ
پرسه در مه سختتر شده آرزو!
خلوت، ستارهی دستآموزی ست که چشمک نمی زند به کسی
بهترست اسم دیگری برای عشق بگذاریم آرزو!
بعد برویم از اول
با چوبلباسی شیدایی وصلت کنیم راست راستکی!
چوبلباسی تنهایی ایستادهای ست که آویزانش شدهام با
دستی که از گور ِ دو چشمی بیرون زده راست راستکی!
(راستی یقهی چه کسی را بگیرم وقتی افسار خداییام را بردهای؟)
اینجا کنار همانجا
شب به شب
یقهام را می گیرد خط چشمی که مسیرش
راست راستکی به مژههای پیچ پیچکی تو مربوط است!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 18:52 به دست وحید علیزاده رزازی

وقتی از ژاک عزیز در مصاحبه ای پیش از کن 2009 پرسیده شده بود که برای شب مراسم چه آرزویی داری، گفته بود: «از وقتی که فیلم تمام شده، با هواپیما سفر میکنیم، لباسهای شیک و تر و تمیز میپوشیم و در مراسمی که دعوت داریم شرکت می کنیم و میشاییل هانکه را تحسین میکنیم، و بعد آماده میشویم برای مراسم بعدی. ما و هانکه دوستان خوبی برای هم هستیم. همهی فیلمهای هانکه را دیدهایم. اما چیزی که دوست داریم این است که این بار او برای ما کف بزند و ما را تحسین کند. شاید به زودی...»
چه شد که یاد این فیلم کردم هم به خبر حضور بازیگر نقش اول مرد این فیلم (طاهر رحیم) در فیلم تازه ی اصغر فرهادی برمی گردد که صحت و سقم اش را دقیقن نمی دانم... از این ها که بگذریم می خواستم بگویم که مدت هاست بر سر دوست داشتن هانکه یا اودیار مردد هستم. گرچه این روزها تا حدود زیادی پاسخ تردید خودم را می دانم.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 5:25 به دست وحید علیزاده رزازی
شعر « دن کیشوت » من با ترجمهی انگلیسی و آلمانی دوست نازنین و با دانشام؛
فرشته وزیرینسب:
Don Quixote
A poem by Vahid Alizadeh Razzazi
Translated by Fereshteh Vaziri Nasab
Mornings
In the manner of Don Quixote
I become a king
Or sometimes,
The leader of a “la Qaeda”* party
Taliban runs with me
Following this “qaeda”*
At noon
I enforce democracy
And stand on the winners’ podium
Together with seculars
Afternoons
I search for my ideals
In a cup of coffee
And pray that
God may bless Cervantes
Nights
Like a simple worker
With a bundle of defeat
I return to a book
*Qaeda : regulation in Arabic
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
)فرشته وزیرینسب)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Don Quijote
Ein Gedicht von Vahid Alizadeh Razzazi
Übersetzt von Fereshteh Vazir Nasab
Morgens
Wie Don Quijote
Werde ich ein König
Oder mal der Führer
Der „La Qaida“ Partei
Taliban läuft,
Zusammen mit mir,
diesem „Qaida“* hinterher
Mittags
Setzte ich die Demokratie durch
Und stehe auf dem Siegerpodium
Zusammen mit Säkularen
Nachmittags
Suche ich meine Ideale
In einer Tasse Kaffee
Und bete, dass
Gott Cervantes segnen möge
Abends,
Wie einfache Arbeiter
Mit einem Bündel von Niederlage
Gehe ich zurück
Zu einem Buch
*Regel
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دن کیشوت
شعری از وحید علیزاده
رزازی
صبحها
دُن کیشوتوار
پادشاه میشوم
گاهی هم
رهبرِ حزبِ لاقاعده
طالبان هم از پی این
قاعده
با من میدوند.
ظهرها
دموکراسی را
به کُرسی مینشانم و
با سکولارها
بر سکوی افتخار
تکیه می زنم.
عصرها
آرمانهایم را در
فنجان قهوه
جست و جو میکنم
و برای شادی روحِ
سروانتسِ عزیز
فاتحه میخوانم.
...
آخر شب هم
چون کارگران ساده
با بقچهای از شکست
به کتاب باز میگردم.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 16:45 به دست وحید علیزاده رزازی
ممنون همه ی دوستان و رفقایی که امروز برای دور هم بودن و با هم بودن آمدند... ممنون همه ی دوستان و رفقایی هم که امروز نیامدند هم، هستم. علی باباچاهی خوشحال بود. ممنونم.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 1:16 به دست وحید علیزاده رزازی
گروه ادبے مايا برگزار مي كند
نكوداشت شاعري نظريه پرداز و جريان ساز ـ علي باباچاهي
نيم قرن خلاقيت، نگارش بيوقفه، تكوين و تأليف 40 كتاب شعر و نقد و پژوهش و بيش از هزار صفحه گفتوگو، نظريهپردازي و طـرح مباحث مناقشهانگيز، از علي باباچاهي چهرهاي متفاوت، تأثيرگذار و جريانساز ساخته است؛
...اين ها را ننوشتيم تا بهانه ي برپا كردن مراسم نكوداشتي را ترتيب داده باشيم .
خواستيم بگوييم هماره شعر و شاعر براي فارسي زبانان بي اين دلايل هم دليلي ست براي حيات .
حال اگر شاعري سهم داشته باشد در اتفاق حيات ؛ هر روز برداشتي ست نكو از كاشته اي كه اين روزها گل شدن و گل دادنش دم گرم حضور مي طلبد و زاويه ي خوش تبسم .
در اين مراسم براي نخستين بار ، فيلم مستند " اين قيافه ي مشكوك " به كارگرداني دوست و يار همپايم " وحيد عليزاده رزازي " نيز اكران خواهد شد .

(طراح پوستر: فهیمه امامی)
مراسمي كه ترتيب داده ايم بدين منوال است :
بخش نخست :
اجراي موسيقي زنده
سخنراني چند نازنين درباره ي علي باباچاهي
بخش مياني :
اكران فيلم "اين قيافه ي مشكوك"
بخش پاياني :
تقدير از علي باباچاهي
سخنراني و شعرخواني علي باباچاهي
اين مراسم با حضور عزيزاني همچون :
سيمين بهبهاني ـ هوشنگ چالنگي ـ مفتون اميني ـ محمد قائد ـ مديا كاشيگر ـ محمدعلي بهمني و ديگر اهالي ادبيات و سينما ، روز چهارشنبه بيست و چهارم اسفندماه 1390 در فرهنگسراي خانه ي مشق واقع در : خيابان آزادي ، خيابان استاد معين ، نبش خيابان دستغيب، جنب كتابخانهي استاد معين برگزار خواهد شد .
چشم انتظار دوستان و بزرگواراني كه قصد آمدن دارند و ميل به شعر و شاعر .
گروه ادبي مايا
صاحب امتياز و مدير مسئول
جمال ذوالفقاري
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 3:23 به دست وحید علیزاده رزازی
به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مراسم نكوداشت اين شاعر ساعت 16 روز چهارشنبه، 24 اسفندماه، در فرهنگسراي خانهي مشق برگزار ميشود.

به گفتهي باباچاهي، در اين مراسم، علاوه بر نمايش فيلم مستندي از زندگي او، افرادي همچون مفتون اميني، هوشنگ چالنگي، مديا كاشيگر و... حضور خواهند داشت.
گروه ادبي مايا به عنوان برگزاركنندهي اين نشست در توضيحي عنوان كرده است: «نيم قرن خلاقيت، نگارش بيوقفه، تكوين و تأليف 40 كتاب شعر و نقد و پژوهش و بيش از هزار صفحه گفتوگو، نظريهپردازي و طـرح مباحث مناقشهانگيز، از علي باباچاهي چهرهاي متفاوت، تأثيرگذار و جريانساز ساخته است؛ از اينرو بر آن شديم به پاس اين حضور فعال و مستمر، مراسم بزرگداشتي هرچند نه درخور قدر بلند شاعر برگزار كنيم و مرور كوتاهي بر زندگي و شعرش را بر پردهاي سفيد به تماشا بنشينيم.»
فرهنگسراي خانهي مشق در خيابان آزادي، خيابان استاد معين، نبش خيابان دستغيب، جنب كتابخانهي استاد معين واقع شده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک خبر در ایسنا
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 1:31 به دست وحید علیزاده رزازی

(حجت، من و ناما)
نمیدونم که ناما همینهایی رو هم که دارم مینویسم رو دوست داره من بنویسم یا نه؟ اصلن نمیدونم دوست داره بقیه بدونن که ناما جعفری کی هست و از کجا اومده و ...؟ ولی من مینویسم که از یاد خودم نره که ناما با همهی دیوونه بازیهاش و طنازیهاش و ایدههاش و ... تنها بود...... نه؛ ناما خیلی تنها بود... ناما از مریضیش یه چیزهایی بهم گفت... گفت وحید؛ دارم خوب میشم. باید وزنم رو کم کنم. تازگیها دکتر خوبی پیدا کردم... خودش میگفت قاعدتن باید خوب بشم. بعدش از عشقاش به کسی گفت که دوستش داره... از همکاری با هم گفت... از یدالله رویایی گفت... و کاری که قرار شد با محوریت او انجام بدیم... از خیلی چیزها برام گفت... حیف که نمیتونم همهاش رو بگم... فقط این رو میدونم که ناما جعفری رو نمیشه دوست نداشت... یعنی یه جورایی دوست نداشتن این آدم خیلی سخته. اینها رو ننوشتم تا طبق عادت عمومی مرثیهسرایی یا فغان سر بدم...یا مثلن به شیوه ی مرسوم این روزها، از ناما قدیس بسازم... نه او به این دست چیزها نیاز دارد و نه من آدمی که کسی را مقدس کنم... نه! ننوشتم تا خیلیها بخونن... فقط نوشتم تا رفقا بدونن که من نمیدونم ناما این روزها دقیقن کجاست... نمیدونم ایدههاش دقیقن تو چه مرحلهای هست... نمیدونم الان توی کلهاش چه چیزهایی میچرخه... کلهای که پر هست از خلاقیت پادکستی و وبلاگی و بالاترینی و فیسبوکی و شعری و ایدههایی تازه و بکر برای دوست داشتن هم... برای رفاقت.
وحید علیزاده رزازی / هفتم اسفند نود / تهرانِ متورم.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 21:15 به دست وحید علیزاده رزازی
اشعار : ( به ترتيب حروف الفبا )
محمد آشور
مسعود احمدي
پرستو ارستو
رضا بختياري اصل
عليرضا بهنام
روجا چمنكار
فرشيد حاجي زاده
سمانه حسيني زعفراني
جمال ذوالفقاري
عفت كيميايي
سهراب مازندراني
نسترن وثوقي
مصاحبه :
تاريخ به راه راست برود ! ـ گفتگويي به طعم غزل
مصاحبه وحيد پورزارع با مهدي خطيبي
داستان :
هدايت معلم اول داستان مدرن ـ با مقدمه اي از محمدعلي سپانلو
قضيه يك داستان باستاني يا رومان تاريخي! ـ صادق هدايت
ايستگاه آخر ـ رضا باريكاني
نقد :
چالشي در كتاب تجربه مدرنيته ـ مارشال برمن
فريد حسينيان
ترجمه :
اشعار آنتولوژي ذن ِ چيني به همراه مقدمه ـ فريد حسينيان
مقاله :
گذرگاه انديشه
گذر اول ـ واكاوي فلسفه و ادبيات ـ آزاده بيات
واژه شناسي :
هاي كو ـ همايون حسينيان تهراني.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی دی اف ماهنامه را از اینجا دانلود کنید.

[ ]
+ منتشر شد در ساعت 23:57 به دست وحید علیزاده رزازی
بیا وُ بیا تا ببار بیاید ذرهای را که نکاشتهایم
برداشت آخری را که هنوز برنداشتهایم
یادت هست؟! پنداشتیم که دوستی سبوی لب نخوردهایست که هنوز راه نیفتاده
خیابانگرد وُ بیابانچرخ وُ کوچههرز نشده
چاهار دست و پایش را هنوز گم نکرده
با چراغهای زنبوری دنبال کندوی عسل نگشته تا به خودش برگشته.
باشد که باشد این سبویی که بر دارش نکردهایم رسوایش نکردهایم
سبوی در خود شکسته را بند - بند چرا حاشا نکردهایم؟!
پشت در صدای شرشر زنی میآید که یک لباش را در آینه جا گذاشته
از بیرون به خانه زده
تا برداشت کند لبی را که در آینده جا گذاشته.
رفتن ِ «آمدن» به تنمان اندازه بود
آمدن ِ «رفتن» بیش از حد کِش آمده بود
در رفته بود از دستاش همین یک بار یک بار؟!
کسی را نداشت وقتی که میپنداشت داشت
کِش کِش کِش بچهی بازیگوشیست که کِش آمده تا بپیچد دور ِ پیچش ِ این همه
زندگیهایی که نکردهایم
ظاهرن غم هم به جایی از ریشاش خوش نیامده بود یک بار یک بار؟! یادت هست؟! پنداشتیم که روسری شال ِ گردنکشیست که باز هم کِش آمده تا انتهای خیابان ِ «یادم نیست!»
یادت هست؟! ذرهای که میگفت:
کسی چه میداند وقتی نمیداند که بیایی
چه کاشتیمها را که بر نخواهیم داشت.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 21:38 به دست وحید علیزاده رزازی
ابد را نمیدانم! نمیدانم که بد تا ابد بدست؟!
حیف که از نمیدانم هم چیز زیادی نمیدانم
چه رسد به تو که از چه کنم - چه کنم تا چهکارت کنم هم نمیدانم!
وقتی با دستهای خالی و خیالهای خیلی خیالی به ابد رسیدیم
چیزی نگو
فقط بکن! بکن هر چه را که چه میدانم !
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 21:48 به دست وحید علیزاده رزازی
چـــیزی دیــدهای بـه تنــهایی؟!
یا بـــا کسی بـــودهای بـه تنهــــایی؟!
اسـترس قطعــن به سطرهـای بــعدی زندگــیام وارد میشــود
آنجـا کـه ســنگ گـورم را بــا یکدست بـرمــیداری
وَ در جایی قبــلی
کـنار کــلمهای که اول - بــار بـرایـــت پیـچیـده آوردهبـودم
بـا دستی که آخـر - بــار دسـتم نـگرفـت
مـینـویسـی:
« مُـردهای که با اسـترس ِ جاودانگیاش مـیخوابــد
صبـحهــا مـوظــفسـت
علـف ِ سـبزشــده بــر گــورش را
تنهـــایی بــار بزنــد. »
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 15:28 به دست وحید علیزاده رزازی
ویسواوا شیمبورسکا Wisława Szymborskaشاعر، مترجم و مقالهنویس شهیر لهستانی و برنده نوبل ادبیات سال 1996، از دنیا رفت.
خبر خوبی نبود وقتی تازه از خیابان بارانی به خانه رسیدم و فیسبوکی که نمیدانم چرا این روزها حامل خبر رفتن عزیزانی شده که همگی دوستشان داریم و البته خاطرهسازان نسل من و ما هستند. همین چند روز پیش بود که باز همین فیسبوک دوستداشتنی و البته افسردهساز! خبر برخورد یک موتورسیکلت از نوع گازیاش را با « تئو آنجلوپلوس» بزرگ داد و امروز صفحهی عمومی فیسبوک به نقل از واشنگتنپست میگفت: شیمبورسکا در 88 سالگی مُرد!
خب؛ چیز زیادی برای گفتن ندارم در این روزها که مرگ حسابی بیدار شده و فعلن هم جان کسانی را میگیرد که نباید! بنابراین ( کدوم این؟! ) برای تسکین خانوادهی مرحومه و همه از عزیزانی که از راههای دور و نزدیک قدم رنجه کردهاند، دوست داشتم که شعری از او را ترجمه کنم که خب در این حال و روز بارانی دستم به قلم (کیبورد) نرفت و ترجیح دادم از آرشیو استفاده کنم. از آن جاییکه مترجمین زیادی شعرهای او را به فارسی برگرداندهاند و باز هم از آنجایی که پارتیبازی وُ رفیقبازی چیز خوبیست، شعری از او به ترجمهی دوست منتقد و مترجمام، کامیار محسنین را انتخاب کردهام که با هم میخوانیم... باشد که با پاوند و شار و ویلیامز و رمبو و دیگر مرحومین محشور شود:
« شکنجهها »
هیچ
چیز تغییر نکرده است.
بدن نسبت به درد حساس است،
باید بخورد، تنفس کند و بخوابد،
پوستی نازک دارد و درست در زیر آن خون،
مقداری کافی دندان و ناخن،
استخوان هایش شکننده اند، مفاصلش کشیده می شوند.
در شکنجه، همین هاست که به حساب می آید.
هیچ چیز تغییر نکرده است.
بدن به همان شکل به رعشه می افتد که می افتاد
پیش از پایه گذاری روم و بعد از آن،
در قرن بیستم، پیش از مسیح و بعد از آن.
شکنجه ها همانند که بودند، فقط دنیا کوچکتر شده است،
و هر آنچه اتفاق می افتد، انگار که در سوی دیگر دیوار اتفاق می
افتد
.
هیچ چیز تغییر نکرده است. فقط تعداد آدم ها بیشتر شده است،
در کنار گناه های قدیم، گناه هایی جدید ظهور کرده است،
واقعی، موهومی، موقتی، و هیچ یک از اینها،
اما فریادی که بدن به آن پاسخ می دهد،
به استناد معیار قدیم و آوای کلام
فریاد معصومیت بوده و هست و خواهد بود.
هیچ چیز تغییر نکرده است. شاید تنها رفتارها، ضیافت ها، رقص ها.
اما حرکت دست برای مراقبت از سر همان است که بود.
بدن به خود می پیچد، منقبض می شود و می کوشد خود را به عقب
بکشد،
پاها ول می شود، فرو می افتد، زانوها بیرون می زند،
کبود می شود، متورم می شود، ترشح می کند، خونریزی می کند.
هیچ چیز تغییر نکرده است. جز مسیر مرزها،
سر حد جنگل ها، ساحل ها، صحراها و رودخانه های یخ.
در میان این منظره ها، روح سرگردان است،
ناپدید می شود، باز می آید، نزدیک تر می آید، دور می شود،
بیگانه از خود، گریزان، در اوقاتی مشخص،
در باقی اوقات، با نظری نامشخص به هستی خود،
در حالی که بدن هست و هست و هست
و هیچ جایی برای خود ندارد.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 3:5 به دست وحید علیزاده رزازی
«ویلیام کلی وولفیت» نویسنده و شاعر جوان آمریکایی در دانشگاه پنسیلوانیا به تحصیل دکترای ادبیات امریکا مشغول است. او داستانهای کوتاه، شعر و مقالههای خود را در مجلههای ادبی "سینسیناتی ریویو"، "ناینث له ت"، "لوسآنجلس ریویو" و مجله های ادبی دیگری به چاپ می رساند.
منتشر شده در فرهیختگان
« بذرها و ستاره ها »
دوستانم چاه ها را جادو میکنند
وعده دیدار می گذارند
ایمان میبندند
به بذرها
پیازهای کوچک
و چشمهای روی سیبکها (۱)
مزرعه، خشک، لمیزرع
پینه بر لب، سترون.
آنها رازدارند
و نامهای حقیقیشان
در زبان نمیچرخد
به اجبار به آنها میگویم،
"حرطانی"(۲)، سیاهه، تنبله،
کثیفه.
داسین میگوید
آنها همهچیز میبلعند
از گوشت چسبناک شتر
تا گوشت ریشریش اسب
حتی پاچه و روده
کود حیوانی خوب به زمین میدهند
دورهگردی میکنند
سبزیهای کمپر و نشُسته
به خریداران طوارقی(۳ )عرضه میکنند
آنها اشارهای میکنند
و رو بر میگردانند
جرات دستزدن ندارند
این فرزندان بردههای رها شده
میتوانند هرجایی بروند
اما میمانند، همچون من
شبهای اینجا مرا وا میدارد
ستایش کنم
خدای آسمانهای کویر را
آسمانهایی ستارهباران
از چشمانِ چشمکزنِ مُردگانم
که در پناه بالهای داسیشکل پروردگارند
آسمانهایی ستاره باران
از چشمان چشمکزن مردگانم
که در پناه بالهای داسیشکل پروردگارند
بیهیچ مشقتی یا دردی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. سیبک در کشاورزی به ریشههای غدهای مثل سیبزمینی میگویند که معمولا از چشمهایی که بر سطح آنهاست جوانه میروید.
.2حرطانی به کارگران سیاهپوست از نسل بردگان سابق در غرب صحرا، در کشورهایی مانند مراکش، گفته میشود.
.3طوارق: یکی از اقوام بربر در شمال آفریقاست که قومی صحرانشین میباشد و افراد آن روزگاری در همهی صحرای بزرگ آفریقا کوچگردی میکردند ولی امروزه بیشتر در غرب صحرا سکونت دارند.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 14:57 به دست وحید علیزاده رزازی
اولین شماره از ماهنامهی ادبی مایا به همت جمال ذوالفقاری عزیز منتشر شد. این نشریه که به صورت الکترونیکی منتشر میشود، بخشهای گوناگونی از جمله: شعر، داستان، مقاله، نقد کتاب و ترجمه را در بر میگیرد. من هم به عنوان یکی از دبیران بخش شعر در کنار دوستان شاعرم حضور دارم. امیدوارم که این نشریه ی نوپا با قوت تمام به حیات خود در این راه پر فراز و نشیب ادامه دهد و شاهد روزی باشیم که مایا به عنوان بستری برای نشر ادبیات مستقل و متفاوت ایران و جهان بدل شود. به امید آن روز.
شعرِ « اَخ کُن! » از من در بخش شعر این شماره را در ادامه میخوانید.
« پی دی اف ماهنامه را از اینجا دانلود کنید »

« اَخ کُن! »
در تولید انبوه بُر میخوریم سُر میخوریم بزرگ میشویم بزرگ تر از حتا شدن!
در تولید انبوه روزنامه میخوریم
گوشت جاهایی از تن هم را هم میخوریم می خوریم تا تمامِ شدن!
در تولید انبوه عشق میکنیم بازی میکنیم عشقبازی میکنیم
شک میکنیم به تردید دست میدهیم دست میدهیم تا منتها علیه یقین!
وَ با یقینِ باز یافته نمیدانیم چرا در انبوهی از برهوت گم میشویم
آب یا سراب میشویم گاهی هم کباب میشویم وَ --------------------------» بمب!
بمبی که ترکید من نبودم
تو هم نبودی وقتی پاهایم را روی زمین وُ توی یک مین کردهبودم!
اصلن توهّم نبودی وقتی نبودی
نبودی وقتی تو هم با جنگی که با خودت داشتی پنداشتی که سیر شدم از دستی که نداشتی
فقط پرسیدی:
- پس چرا مُردی؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــ سکوتی که بلد بودم همین بود!
ممتد این مرگی شدهام که از تولید انبوه موهایت شروع شد تا سیاهی چشمانی که ریسه بسته بود
به دل وُ رودهام!
رفتهبودی گل های انبوه را بچینی
خاری نخواست که شلوغ شوی وَ شدی خالیتر از شدن!
از بس که سکسکه نخند! آه! نخند ای سِک سِک سِکِه انبوه شو!
نخند! رودهات را میخورَد این زخمی که گاهی در زندگی مثلِ انزوا، انزال میشود بر سرت!
بزرگ شو!
گلوی خلوتام را خلاص کن از خلاصیهایش!
حالا که در تولید انبوه نه میمیریم نه میکُشیم نه میکنیم شادی راـــــــــ راضی را
وَ این غصه که اصلن خوردنی نیست بچه!
اَخ کن! آخ کن! اُوخ کن!
آخ که آخر انبوه موهای کمپشتات پشتام را زمین میزند میدانم!
مادرم گفت: به درد عشق بساز و خموش کن1 وحید!
گفتم: بسا که به دردِ خود چارپایانم!
پس پایانم نباشد جز سر مویی که گندیده شده از انبوهی!
فقط انباشته از تولید مَثَلهایی شدم که ـــــــــــــــ آخ!
آخرِ شاهنامه وُ ماهنامه آخرِ اصلن وُ ابدن وَ آخرِ عشق ------------------------ » شَپَلَق!
وَ این « قطعن » که خوشی ما را خلاص نمیکند!
پس: --------------------------------------» نخور! اَخ کن! آخ کن! اُوخ کن!
_________________________________
1. برداشته شده از حافظِ اهلِ شیراز.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 17:54 به دست وحید علیزاده رزازی
« از روی سَهو، عاشقِ عَمدن شدم! »
عشق بالقوه از قوای چندگانه بویی نبُردهست که
از فعل شدن دوری میکند وَ گرنه عاشقی که فکر ِ
قسط آخر ِماه را نکند
که ماه نیست !
یا تو هرز میپری یا
مار زهرداری که صغری - کبری میچیند در سفرهمان
وَ به بچههایش سر نمیزند که خونِ عاشقانِ بالفعل
قرمزتر از این نمیریزد در قتلگاهام!
خیابانِ پیچخورده دستِ پیچخورده دل وُ رودهی پیچخورده وَ عشقی که پیچک شد
از دیوار راست بالا رفت!
رفت وُ رفت تا شاید سرش به سنگی سنگریزهای بخورَد نخورد برگشت!
هنوز هم دور از چشم مادرش وَ شما
شمایی که عاشق این شعرِ عمدی نخواهیدشد
دنبال سنگی میگردد که بیاید بیحواس از روی سهو
عمدن بشکند قول وُ قراری فِر خورده را
در خیابانی که فردوسی سیگارش را لِه کرده به عشق دختری در قرنی دیگر!
سهراب از چاقو نمیترسید وَگر نه
شنا کردن در حوض را از گوش ماهیها بهتر میشناخت!
دلاش تنگ رسمی بود که رستم برایش ماله کشیدهبود یا کُشاندهبود
لابد از عشق بویی برده که رستم را دنبال خودش تا ته
اتاق تهمینه میکِشانَد
وَ سهون از عکس یادگاری چیز زیادی به یاد نمیآوَرَد.
دلاش خون وُ چیزهای دیگر بود که ربطی به این خیابانِ پر دود نداشت!
گذشت وُ گذشتهاش را به فارسی نوشت وُ داد دستام
که از رو بخوانم از رو بروم رفتم وَ به چند
زبان مُرده تحویل دادم!
کسی که عاشق شد فارغ میشود از کَس وُ کارش
تنها عاشق زبانی میشود که اضلاعاش
متوازی نیست ریاضی نیست این عاشقی پسر!
دست آخر یا متواری میشوی از خانهات
وَ یا سوارِ موتوری در خیابانِ شهید فهمیده نفهمیده؟!
به من چه که نفهمیده!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 23:39 به دست وحید علیزاده رزازی
دوست نازنین و شاعرم سپیده جدیری عزیز زحمت کشیده و دو شعر از من را در شهرگان منتشر کرده. شهرگان چنان چه در پیشانی اش آمده: اولین و بزرگترین ناشر و شبکه خبررسانی در جامعه فارسی زبان غرب کاناداست که من هم به تازگی و از طریق سپیده جدیری گرامی با این سایت وزین و پرمایه آشنا شده ام. سر زدن به شهرگان خالی از لطف نیست.
http://www.jahanshahri.com/
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 12:45 به دست وحید علیزاده رزازی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« خرداد 1388 »
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 1:51 به دست وحید علیزاده رزازی
نشست نقد و بررسی مجموعه ی " گل باران هزار روزه " ؛ تازه ترین اثر علی باباچاهی ، دوشنبه 28 آذر 90 ساعت 16:30 در کرج، بعد از پل آزادگان، خ شهید حسینی، پ 39 ، باغ آینه برگزار می شود. در این جلسه هوشنگ چالنگی، محمد آشور و وحید علیزاده رزازی درباره این کتاب صحبت خواهند کرد.
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 20:33 به دست وحید علیزاده رزازی
" گُل ِ باران ِ هزار روزه " تازه ترین مجموعه شعر علی باباچاهی عزیز منتشر شد. این مجموعه که انتشارات مروارید آن را به بازار فرستاده، در بر گیرنده ی شعرهای شهریور 88 الی مهر 89 شاعر است. در پیشانی این دفتر، دو گفت و گو نیز آمده که زیر عنوان " شعر و ادبیات، فلسفه، فیزیک، خنده و فراموشی " جای گرفته است. در این دو گفت و گوی تقریبن کوتاه، علی باباچاهی پیرامون مسائل گوناگونی هم چون: شعر پسانیمایی، شعر در وضعیت دیگر، فلسفه، فیزیک و دغدغه های امروز و دیروزش از منظری تازه گفته و گفته ... .
* مشخصات کتاب:
گُل ِ باران ِ هزار روزه
علی باباچاهی
انتشارات مروارید
چاپ اول / تابستان 90
تیراژ: 1100 نسخه
قیمت: 56000 ریال
دوستان می توانند برای تهیه ی این کتاب به انتشارات مروارید ( خ انقلاب - روبروی دانشگاه تهران ) مراجعه کنند.

در ادامه شعری از این دفتر را با هم می خوانیم:
" در حال قدم زدن "
كاري به كارش ندارند
نه اَشكال هندسي كه مترصد فرصتي هستند
نه حجم هايي كه فضا را به تصرف خود در آورده اند
مي ايستد كنار جدولي درخت كهنسالي را بغل مي كند مي بوسد
چه دارد بگويد به مادر بزرگي كه دارد چه دارد بگويد ؟
قضاوت سختي ست نيست ؟
وقتي باران خيس ات نكند
و رودخانه نتواند آبي به سر و صورتت بزند
به مادر بزرگي كه داري چه داري بگويي؟
راه مي افتم از نو حركت از نو
گرفتن بچه گنجشك از نو بوسيدن نُكِ او از نو
و چند صحنه ي ساده ي ديگر
آرايش صحنه صحنه ي بي آرايش :
پياده رو منِ او اوي من
سگ اويِ سگ و رويِ سگ زبان دراز سگ
تُفِ خون خونِ تُف
اسفالت هُف هفِ اسفالت
شن شنِ كيسه كيسه ي شن
كفش ها كه پراكنده بود پوتين ها كه متحرك ---
خدا كند اين بچه اردك ها جان سالمي در ببرند از --- بنويس !
چند سنجاقِ سرِ پيدا شده از اين سر و آن سر را هم --- بنويس
قضاوت سختي ست نيست ؟
وقتي كه گوش هاي تو روي صحنه تير ! تير! فقط تير مي كشند
چه بگويم ؟ چطور بگويم ؟ چه دارم ؟ چه ندارم كه بگويم ؟
راه رفتنش اما نه اداري ست
نه اجباري
راه مي روم نفس مي كشم نگاه مي كنم به دور وبرم
و كاملا آزادم
كه عينك بزنم
يا نزنم .
شهريور ماه 1389
----------------------------------------------------------------
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 2:45 به دست وحید علیزاده رزازی
خبر تازه این که:
بالاخره بعد از چیزی حدود 5 ماه کار مداوم بر روی پروژه ی
مستند " این قیافه ی مشکوک " پیرامون زندگی و شعر جناب علی باباچاهی
عزیزم، حالا فیلم آماده ی نمایش است. فیلمی که مستقل ساخته ایم و مستقل نمایش
خواهیم داد. در این فیلم با آرا و عقاید چهره هایی هم چون: هوشنگ چالنگی، مسعود
بهنود، محمد محمدعلی، محمد قائد، مدیا کاشیگر، احمد پوری، فتح الله بی نیاز، ،
فرخنده حاجی زاده، بهزاد خواجات، رضا عامری، اردشیر رستمی، علی عبداللهی، علیرضا
مجابی و بابک صحرانورد درباره ی زوایای گوناگون شعری و شخصیتی باباچاهی آشنا می
شویم.
در این فیلم کوشیده ام که از کلیشه های رایج این دست فیلم ها، پرهیز کنم و بیننده
را با نوع دیگری از مستند پرتره رو به رو سازم. حال چه قدر موفق بوده ام را مخاطبی
که شما باشید تعیین می کنید. نکته ی آخر این که اخبار تکمیلی تر پیرامون زمان پخش
و نمایش این فیلم را از همین جا دنبال کنید.
متن کامل خبر فیلم را در شرق و ایسنا بخوانید.

عکس : امیر رنجبران - پشت صحنه ی: این قیافه ی مشکوک
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 3:25 به دست وحید علیزاده رزازی
رفتنیها
باران رفتهست!
رفتن از خیسی شلوارش آب میشود
گنجشکی به شک افتاده و به دام جواب سربالا میدهد!
همه چیز مثل همه چیزست
جز چیزی که تو را برده و دیگر دست بر نمیدارد از رفتن!
صدای من در هوای خودش
میگیرد حالا که مادرم وان یَکاد میخواند و میگوید:
از فردا به اصالت خودت شک میکنی!
پُر هیچ
فکر کن
به سیگاری که از ته قید خودش را زده
و بعد از هر چه بود
کشیدیم به کشیدناش
به جیغ های بنفش ِ خاکستری/ کشیدناش
به هیچهای بعد از ناکامی/ کشیدناش
به چیزهای پُر هیچ/ کشیدناش رسیدیم که خاموشی را
به شکل تازهای درنیافتهای
اگر به باد ندهی دودمانات را
آتش ِ زیر ِ خاکستر!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 21:43 به دست وحید علیزاده رزازی
درباره ی شاعر:
تادئوش روژویچ (Tadeusz Rozewicz) شاعر، نویسنده و نمایشنامهنویس شهیر لهستان؛ زاده ۱۹۲۱. هجده ساله بود كه آلمان به لهستان حمله كرد. روژویچ در جنبش مقاومت علیه نازیها وارد مبارزه شد. در میانه جنگ، گشتاپو برادرش را كه همچون او شاعر بود، دستگیر كرد و سپس كشت. این اتفاق اثر مخربی بر روح و روان روژویچ گذاشت كه در اولین كتابش- «تشویش» - گوشههایی از سبوعیت و درندگی جنگ را براساس تجربیات شخصیاش منعكس میكند. شعر روژویچ در زمره اشعار سهل و ممتنع قرار میگیرد. شعری كه جهان انباشته از ظلم و ظالم را در واژگانی با ظاهری ساده و بیپیرایه اما درونی زهرآگین و ژرف به مخاطب یادآور میشود. روژویچِ ۹۰ ساله یكی از نامدارترین شاعران زنده امروز جهانست كه معجونیست از: كلاسیك- آوانگارد، مدرن، پستمدرن و به یك معنا شاعری كه در طول عمرش معماهای زیادی را حل كردهست!... عمرش دراز باد!
باز مانده
بیست و چهار سالهام/ میان یك قتلعام...
من بازماندهام!
این كلمات پوچاند:
انسان و حیوان/ عشق و نفرت/ دوست و
دشمن/ تاریك و روشن.
آدمها كشته شدند درست مثل یك حیوان؛ من
دیدهام!
من دیدهام:
كامیونهایی از مردم لِه شده كه هرگز
نجات نخواهند یافت.
مفاهیم تنها شامل كلماتی هستند چون:
تقوا و معصیت/ راست و دروغ/ زیبایی و
زشتی/ شهامت و بزدلی.
تقوا و معصیت برابرند؛ من دیدهام!
من دیدهام:
مردی را كه هر دو را با هم داشت: مقدسمآب
ِ بیتقوا!
در جستوجوی معلم یا استادی هستم كه به
من اجازه دهد دوباره ببینم، بشنوم و
بگویم
اجازه دهد اشیا و مفاهیم را دوباره نامگذاری
كنم
اجازه دهد نور را از تاریكی جدا كنم.
بیست و چهار سالهام/ میان یك قتلعام...
من بازماندهام!
انگشت به دهان
لبهایی از حقیقت به هم چفت شدهاند
انگشت به دهان به ما میگوید:
"زمان آن رسیده ست؛ زمان سكوت " !
هیچكس جوابی ندارد...
سوال:
«حقیقت چیست؟!»
آن كس كه میدانست حقیقت چیست
آن كس كه خودِ حقیقت بود، رفتهست!
ما را تنها بگذار!
فراموش كن ما را/ نسل ما را
مثل آدم زندگی كن
فراموش كن ما را.
حسرت میخوریم به
گیاهان و سنگها/ ما به سگها هم رشك میبریم.
بعد به او گفتم
ترجیح میدهم یك موش باشم
ترجیح میدهم اصلن نباشم
ترجیح میدهم بخوابم و وقتی بیدار شوم
كه جنگ تمام شده باشد
او گفت
چشمان او بسته شد!
فراموش كن ما را
پیگیر احوال جوانان ما نباش...
ما را تنها بگذار!
[ ]
+ منتشر شد در ساعت 14:12 به دست وحید علیزاده رزازی







